ظروف مسی و سلامتي

 

معروف است که پزشکان به کسانی که از درد مفاصل رنج می‌برند، داشتن یک دست‌بند مسی را توصیه می‌کنند و دلیل این امر را هم کمبود یون‌های مسی در خون ذکر می‌کنند که با تماس دست‌بندهای مسی با پوست بخشی از این کمبود جبران شده و از درد مفاصل کاسته می‌شود.
از سوی دیگر محققین، یکی از علت‌های بروز بیماری آلزیمر را رسوب یون‌های آلومینیوم در مغز عنوان می‌کنند.
تا چند دهه پیش، مردم کشور ما رسم داشتند برای پخت غذا مخصوصاً خورشت و آش از قابلمه‌های مسی استفاده می‌کردند و یک کفگیر آهنی داشتند به نام حسوم که موقع پخت غذا دائم درون آن قرار می‌گرفت ...
هیچ‌کس نمی‌دانست چرا باید این کفگیر درون قابلمه مسی قرار بگیرد، فقط می‌دانستند برای پخت غذا خیلی لازم می‌باشد.
داستان از این قراره که بدن (مخصوصاً مغز) برای سلامت و نشاط و کنترل اسیدلاکتیک و کورتیزول به ٦ میلیارد یون مس نیاز دارد و به همین نسبت یون آهن.
کمبود یون مس باعث میشه شما دائم احساس رخوت و خواب آلودگی و کسالت کنید و مدام دهن‌دره کنید. در ضمن هیچ کارخانه داروئی نمی‌تونه از یون یک عنصر برای شما قرص تهیه کنه ... و اونی که مثلاً به اسم قرص آهن به خورد شما می‌دهند شامل مولکول آهن هستش که برای بدن هیچ کاربردی نداره.
ولی تا این جا بدونید که غذا موقع پخت در درون قابلمه مسی، از یون آزاد شده این ظرف استفاده می‌کند و در بدن شما فوق‌العاده احساس نشاط و انرژی ایجاد می‌‌کنه دیگه از اون دهن‌درگی و خمیازه و کسالت خبری نیست و باعث طول عمر مفید و سلامتی جسمی مخصوصاً برای خانم‌ها نزدیک به دوران عادت ماهیانه دارد.
ولی یک دفعه توی دهه ٥٠ از این نون خشکی‌ها اومدند و داد می‌زدند (قابلمه مسی ..... کفگیر آهنی خریداریم .....) و با یک قیمت مناسب این قابلمه‌ها را خریدند و به جاش قابلمه آلمینیومی می‌دادند که بهش می‌گفتند روحی. هیچکس توی اون دهه نفهمید این همه قابلمه مسی کجا قراره بره؟
بعدش هم که الان ظرف‌های استیل و تفلون و این مزخرفات اومده که مدعی هستند غذا توش زود می‌پزه و به کف ظرف نمی‌چسبه. ولی مردم ما خبر ندارند که همین یون‌های مضر در این ظروف عامل سرطان هستند و به راحتی یون سرب و آلمینیوم و ..... می‌تونند در جا، یک کودک ٦ ماهه را ظرف یک سال به بیماری‌های کمبود خونی و سرطان و یک فرد بزرگسال را در طی ٥ سال به بیماری‌های کبدی و خونی و طحال دچار کند و بعدش هم سرطان.
من به همه دوستان پیشنهاد می‌کنم حتماً برای پخت غذا (مخصوصاً غذاهای آبکی) از قابلمه مسی و کفگیر آهنی استفاده کنند. حداقل برای یک بار هم شده تا ظرف سه روز اثر آن را روی بدن خودتون ببینید.
حالا جالبه توی شمال ایران موقع پخت خورشت (مخصوصاً فسنجون) یک تیکه آهن یا نعل اسب می‌اندازند وسط خورشت تا حسابی رنگ بگیره ..... این کار باعث آزاد شدن یون‌های آهن و سلامتی بدن می‌شود. اگر دقت کنید مردم مازندران و گیلان تقریباً در حد صفر دچار بیماری‌های خونی و سرطان خون می‌شوند.

 

الفبای زندگی ...




الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها

ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم

پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات

ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها

ث: ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها

ج: جسارت برای ادامه زیستن

چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه

ح: حق شناسی برای تزكیه نفس

خ: خودداری برای تمرین استقامت

د: دور اندیشی برای تحول تاریخ

ذ: ذكر گویی برای اخلاص عمل

ر: رضایت مندی برای احساس شعف

ز: زیركی برای مغتنم شمردن دم ها

ژ: ژرف بینی برای شكافتن عمق درد ها

س: سخاوت برای گشایش كارها

ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج

ص: صداقت برای بقای دوستی

ض: ضمانت برای پایبندی به عهد

ط: طاقت برای تحمل شكست

ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف

ع: عطوفت برای غنچه نشكفته باورها

غ: غیرت برای بقای انسانیت

ف: فداكاری برای قلب های دردمند

ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل

ك: كرامت برای نگاهی از سر عشق

گ: گذشت برای پالایش احساس

ل: لیاقت برای تحقق امیدها

م: محبت برای نگاه معصوم یك كودك

ن: نكته بینی برای دیدن نادیده ها

و: واقع گرایی برای دستیابی به كنه هستی

ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها

ی: یك رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک



یاد من باشد ...

یاد من باشد که فــردا دم صبح
به نسیم از سر مهــر سلامی بدهم
و به انگشــت نخی خواهم بست
که فراموش نگردد فــــــردا
با همه تلخی و نـــاکامی ها
زنـــدگی شیرین است!
و به شکرانه دیدار نسیم هر صبح
زنــدگی باید کرد ...

پیامی از سوی خدا



می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود.

همان دلهای بزرگی که جای من در آن است
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس.

و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی!

تو باید در هر زمان بهترین باشی.

نگران شکستن دلت نباش!

میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود ...

و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ...

و تو مرا داری ...

برای همیشه!

چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...

می خواهم شاد باشی ...

این را من می خواهم ...

تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!

پروردگارت ...

با عشق !

 

ناهارخوران در هشــت روز هفته !




شنبه

مرد : عزیزم، امروز ناهار چی داریم؟
زن : ببین، امروز قراره من و زری با هم بریم "فال قهوه روسی یخ زده" بگیریم. میگند خیلی جالبه، همه چی رو درست میگه. به خواهر شوهر زری گفته "شوهرت برات یه انگشتر بزرگ میخره" خیلی جالبه نه ؟ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیا

یکشنبه
مرد : عزیزم، امروز ناهار چی داریم؟
زن : ببین، امروز قراره من و زری بریم برای کلاسهای "روش خوداتکایی بر اعتماد به نفس" ثبت نام کنیم. هم خیلی جالبه، هم اثرات خوبی در زندگی زناشوئی داره. تا برگردم دیر شده. سر راه یه چیزی از بیرون بگیر و بیا

دوشنبه
مرد : عزیزم، امروز ناهار چی داریم؟
زن : ببین، امروز قراره من و زری با هم بریم "شو"ی "ظروف عتیقه". میگن خیلی جالبه، ممکنه طول بکشه، سر راه یه چیزی از بیرون بگیر و بیا

سه شنبه
مرد : عزیزم، امروز ناهار چی داریم؟
زن : ببین، امروز قراره من و زری با هم بریم برای لباس مامانم که برای عروسی خواهر زری میخواد بدوزه دگمه انتخاب کنیم. تو که می دونی فامیل مامانم اینا (!) چه قدر روی دگمه لباس حساس هستند. ممکنه طول بکشه. سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیا

چهارشنبه
مرد : عزیزم، امروز ناهار چی داریم؟
زن : ببین، امروز قراره من و زری بریم برای کلاس "بدنسازی" و "آموزش ترومپت" ثبت نام کنیم. همسایه زری رفته، میگه خیلی جالبه. ترمپت هم میگند خیلی کلاس داره، مگه نه؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله، سر راه یه چیزی از بیرون بگیر و بیار

پنجشنبه
مرد : عزیزم، امروز ناهار چی داریم؟
زن : ببین، امروز قراره من و زری بریم با هم خونه همسایه خاله زری که تازه از کانادا اومده. میخوایم شرایط اقامت را ازش بپرسیم، من واقعا" از این زندگی خسته شدم. چیه همه ش مثل کلفتها کنج خونه ! به هر حال چون ممکنه طول بکشه، سر راه یه چیزی از بیرون بگیر و بیا

جمعه
مرد : عزیزم، امروز ناهار چی داریم؟
زن : ببینم، تو واقعا" خجالت نمی کشی؟ یعنی من یه روز تعطیل هم حق استراحت ندارم؟! واقعا" نمی دونم به شما مردهای ایرانی چی باید گفت؟ نه واقعا" این خیلی توقع بزرگیه که انتظار داشته باشم فقط هفته ای یه بار شوهرم من رو برای ناهار ببره بیرون ؟


خاطراتی از منظومه شمسی خانوم!

آیا تکرار تاریخ ممکن است

 

مردی مقابل پور سینا ایستاد و گفت : ای خردمند ، به من بگو آیا من هم همانند پدرم در تهی دستی و فقر می میرم ؟ پورسینا تبسمی کرد و گفت : اگر خودت نخواهی ، خیر به آن روی نمی شوی . مرد گفت گویند هر بار ما آینه پدران خویشیم و بر آن راه خواهیم بود .
پور سینا گفت پدر من دارای مال و ثروت فراوان بود اما کسی جز مردم شهرمان او را نمی شناخت . حال من ثروت ندارم اما شهرت بسیار دارم . هر یک مسیر جدا را طی کرده ایم . چرا فکر می کنی همواره باید راه رفته را باز طی کنیم .
مرد نفسی راحت کشید و گفت : همسایه ام چنین گفت . اگر مرا دلداری نمی دادید قالب تهی می کردم .
پورسینا خندید و در حالی که از او دور می شد گفت احتمالا ترس را از پدر به ارث برده ایی و مرد با خنده می گفت آری آری…
متفکر یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : گیتی همواره در حال زایش است و پویشی آرام در همه گونه های آن در حال پیدایش است .
این سخن اندیشمند کشورمان نشان می دهد تکرار تاریخ ممکن نیست . حتی در رویدادهای مشابه ، باز هم کمال و افق بلندتری را می شود دید

کاش یکی مرا از تنهایی


و تنهایی را از من نجات دهد

 

من «ادوارد ادیش» هستم که برای شما می‌نویسم، یکی از بزرگترین تاجران آمریکایی با سرمایه‌ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می‌شوم! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می‌شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود، البته یگانه شانس و هوش نبود. من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم دارم که بی شک سهم موثری در موفقیت‌های من داشته است.
یادم هست وقتی بیست ساله بودم، خیال می‌کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلی‌ام برسم، خوشبخت‌ترین و موفق‌ترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه‌ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می‌کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبر نیست.
من در بیست‌ودو سالگی برای نخستین بار عاشق شدم. راستش آن‌وقت‌ها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم. بعضی وقت‌ها با تمامی وجود هوس می‌کردم برای دختر مورد علاقه‌ام هدیه‌ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود که به من می‌گفت راه ابراز عشق خرید کردن نیست، که اگر بود، محل ابراز عشق دلباخته‌ترین عاشق‌ها، فروشگاه‌ها می‌شد!
کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه‌ای ارزشمند بگیرم، هرگز هم نتوانستم علاقه‌ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد. روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم، هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم: هیس، از امروز دیگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است...
و زندگی جدید من آغاز شد...
من با جدیت بسیار شروع به اندوختن سرمایه کردم، باید به خودم و تمامی آدم‌ها ثابت می‌کردم کسی هستم. شاید برای اثبات کسی بودن راه‌های دیگری هم بود که نمی‌دانم چرا آن‌وقت‌ها به ذهن من نرسید...
دیگر حساب روزها و شب‌ها از دستم رفته بود. روزها می‌گذشت، جوانی‌ام دور می‌شد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می‌شد، راستش من فقط در پی ثروت نبودم، دلم می‌خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و این‌گونه شد؛ آن‌چنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمامی آدم‌های دوروبرم را وادار به احترام می‌کرد و من چه خوش خیال بودم، خیال می‌کردم آنها دارند به من احترام می‌گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود.
آن روزها آن‌قدر سرم شلوغ بود که اصلاً وقت نمی‌کردم در گوشه‌ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم! به هرجا می‌رسیدم باز راضی نمی‌شدم. بیشتر می‌خواستم، به هر پله که می‌رسیدم، پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می‌خواستم و اصلاً فراموش کرده بودم اینجا که ایستاده‌ام، همان بهشت آرزوهای دیروزم بود. کمی در این بهشت بمانم، لذتش را ببرم و بعد پله بعدی. من فقط شتاب رفتن داشتم. حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم، این را خودم هم نمی‌دانستم!
اوایل خیلی هم تنها نبودم، آدم‌های زیادی بودند که دلشان می‌خواست به من نزدیکتر باشند، خیلی‌هاشان برای آنچه که داشتم و یک دو تا هم فقط برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آن‌قدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدم‌هایی که احاطه‌ام کرده بودند، پیدا کنم. من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست از روز گم شدن آنها تنهایی با تمامی تلخی‌اش به سویم هجوم آورد. روز به روز میان انبوه آدم‌ها تنها و تنهاتر می‌شدم و خنده‌دار و شاید گریه‌دارش اینجاست که هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلی‌ها هم زیر لب زمزمه می‌کردند: خدای من، این دگر چه مرد خوشبختی‌‌ست! و کاش این‌طور بود...
و باز روزها گذشت، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می‌رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود؟
ایام جوانی خیال می‌کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید، تمامی آرزوها را برآورده می‌کند و من با هزاران جان کندن به دست آوردمش، اما نمی‌دانم چرا آرزوهای مرا برآورده نکرد...
کاش در تمامی این سال‌ها فقط چند روز، فقط چند صبح بهاری پا برهنه روی شن‌های ساحل راه می‌رفتم تا قلقلک نرم آن شن‌های خیس روحم را دعوت به آرامش می‌کرد.
کاش وقت‌هایی که برف می‌آمد، من هم گلوله‌ای از برف می‌ساختم و یواشکی کسی را نشانه می‌گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمامی راه را بر روی برف‌ها می‌دویدم.
کاش بعضی وقت‌ها بی‌چتر زیر باران راه می‌رفتم، سوت می‌زدم، شعر می‌خواندم، کاش با احساساتم راحت‌تر از اینها بودم. وقت‌هایی که بغضم می‌گرفت، یک دل سیر گریه می‌کردم و وقت شادی‌ام قهقهه خنده‌هایم دنیا را می‌گرفت...
کاش من هم می‌توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشم‌هایم عشق را می‌گفتم...
کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدم‌ها زندگی می‌کردم، بیشتر گوش می کردم، بهتر نگاهشان می‌کرد...
شاید باورتان نشود، هنوز هم نمی‌دانم چگونه می‌شود ابراز عشق کرد، حتی نمی‌دانم عشق چیست، چه حسی است. فقط می‌دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود، من بهتر از اینها زندگی می‌کردم، بهتر از اینها می‌مردم.
فقط می‌دانم عشق حس عجیبی است که آدم‌ها را بزرگتر می‌کند. درست است که می‌گویند با عشق قلب سریعتر می‌زند، رنگ‌ آدم‌ بی‌هوا می‌پرد، حس از دست و پای آدم می‌رود اما همان‌ها می‌گویند عشق اعجاز زندگی است، کاش من هم از این معجزه چیزی می‌فهمیدم...
کاش همین حالا یکی بیاید تمامی ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ! درون گوشم زمزمه کند که دوستم دارد. کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد. بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است. بگوید بعد از مرگ همواره در خاطرش خواهم ماند، بگوید وقتی تو نباشی، چیزی از این زندگی، چیزی از این دنیا، از این روزها کم می‌شود.
راستی من کجای دنیا بودم؟
آهای آدم‌ها، کسی مرا یادش هست؟
اگر هست، تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است...

سیندرلا

 

حسنك كجایی؟
خورشید به كوه‌های مغرب نزدیك شده‌بود اما از حسنك خبری نبود.
گاو گفت:ما.....ع! ما.....ع!
گوسفند گفت:بـ..........ـع! بـ..........ـع!
خروس گفت:قوقولی‌قوقوووووووو!
خر گفت:عـ............ـر! عـ............ـر!
وجهت خالی نبودن عریضه مرغ گفت:قدقدقدااااااااااا!
و همه گرسنه بودند.
طویله‌ی حسنك‌اینا یك جامعه‌ی چندصدایی است.

یك مینی مال فرهنگی اجتماعی پلیسی ایرانی!
دعوتش كرده بودند كه برود ایران و آنجا كار كند؛ چقدر ذوق داشت از ورود به كشوری كه می گفتند تمدن چندهزار ساله دارد.
...
مدت‌ها بود كه دیگر از وضعیت كارش خوشحال نبود.
سروكارش افتاده بود با عده‌ای كارگر كه عصرها كه برمی‌گشتند نه قیافه خسته‌شان را می‌شد تحمل كرد نه بوی عرق‌شان را!
دلش لك زده بود برای دیدن دختران ایرانی كه تعریف زیبایی شان را شنیده بود و دوست داشت روزی بشود كه بتواند آنها را به مقصد برساند.
 "ون" قصه ما حالا چقدر دوست داشت در گشت ارشاد كار كند!

افسانه مینی مال خسرو و فرهاد یا سیندرلا در بیستون!
نیمه‌های شب خسرو با صدای پچ پچ ازخواب پرید. جای شیرین را در كنارش خالی دید و رد صدای پچ پچ را گرفت كه از سمت بالكن می‌آمد.
چشمان خواب‌آلودش دو شبح به هم چسبیده را در ضد نور تابش نور ماه در بالكن قصر دید و به سمت آنان رفت.
تاریكی و كم‌حواسی و شل و ولی، پایش را به گلدانی گیر داد كه با صدای افتادن آن یكی از اشباح ناپدید شد.
شیرین هر چه كرد و هر توجیهی آورد از اینكه هوای داخل قصر گرم بود و پشه‌بند سوراخ بود و به تماشای ماه آمده بود و خواب بد دیده‌بود و اینها، به خرج خسرو نرفت كه ناگهان چرت خسرو با دیدن لنگه‌ای گیوه  در بالكن به كلی پاره شد.
فردا خسرو دستور داد همه مردان  را دستگیر و گیوه را به پای آنان امتحان كنند.
از بخت خوش، به دلیل خاصیت ارتجاعی، گیوه به پای بیشتر مردان اندازه شد و به این ترتیب فرهاد از مرگ حتمی نجات یافت!

طول زندگی خیلی کوتاهتر از عمقشه

یه صبح مه آلود نمیتونه دلیلی واسه ابری بودن اون روز بشه
مثل انگلیسی

* * *

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
شاگرد پاسخ داد : " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "
پیرهندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .
استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "
پیرهندو گفت : " رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب . "

* * *

علم بهتر است یا ثروت ؟؟؟

به نام خداوند جان و خرد

 

علم بهتر یا ثروت

 

چند سال پیش در یکی از نشست های کانون های صنفی معلمان سراسر کشور در آخرین ساعات جلسه در مورد محل نشست بعدی بحث شد و جناب آقای سید هاشم خواستار از کانون صنفی معلمان استان خراسان ( در آن زمان استان خراسان هنوز به سه استان فعلی تقسیم نشده بود ) نشست بعدی را به مشهد دعوت کردند تا ضمن زیارت در مورد مشکلات معلمان هم تصمیم گیری شود .

 

در همان زمان ایشان اعلام کردند که مسئولان آموزش و پرورش مشهد به احتمال زیاد از قبول مکان نشست خوداری خواهند نمود بنابر این نشست در منزل شخصی خود من خواهد بود . ایشان در همان جلسه اعلام کردند که اگر به هر علتی مرا دستگیر کردند خانه دایی ام آماده پذیرایی از شما عزیزان خواهد بود  . و اگر ایشان را دستگیر کردند خانه پسر بزرگم در خدمت شما همکاران خواهد بود و .......  

 

همه اعضای کانون های صنفی معلمان سراسر کشور سید هاشم خواستار را از نزدیک می شناسند و می دانند که معلمی به تمام معنی است . عزت و شرافت یک معلم کامل را داراست . شجاعت یک معلم مسلمان را در حد جد بزرگوار خود امام حسین ( ع ) دارا بود ه و از ترس و تعریف و تمجید و تملق بیزار هست . ایشان در همان نشست حکم بازداشت خود را دانسته صادر کردند چرا که همه ما بخوبی میدانستیم در تمامی نشست های ما نیروهای از مراکز امنیتی هم وجود خواهند داشت و تمامی گفتار ما توسط آنها صبط می شد تا در مواقع ضروری از آن برداشت لازم را داشته باشند .

 

این حادثه در مورد سید هاشم خواستار اتفاق افتاد و حرفهای آن نشست بطور غیر مستقیم کینه ایشان را در دل برخی ها کاشت تا سر فرصت حکم 6 سال حبس برای معلمی پیر و مریض صادر کنند . و برگ زرینی به نام معلمان ثبت نمایند . امروز سید هاشم خواستار با ناراحتی قلبی و فشار خون بالا و چشم درد در گوشه زندان گذشت زمان را نظارت می کند ولی فاسدان اقصادی که اختلاس میلیاردی دارند آزادانه در کشور های خارج در حال خرج نمودن حق معلمان و دیگر اقشار جامعه هستند . جالب اینجاست که دولت مردان ما جرات گفتن نام این  مفسدان اقتصادی را هم  ندارند در حالی که معلمانی همچون سید هاشم خواستار ورسول بداقی و محمود بهشتی و علی اکبر باغانی و عبدالله مومنی و فرزاد کمانگر و محمد داوری و جعفر ابراهیمی و  محمدتقی فلاحی،‌ایرج جوادی،‌ محمود ایمانزاده،‌ خاتون بادپر،‌ مسعود زینالزاده،‌ احمد سوری،‌ حسین رئیس‌زاده،‌ علی‌اکبرمنتجبی و آقايان قربانی،‌ محمدی و شیورانی ......... در زندان هستند تا بار دیگر روز معلم و هفته معلم در تاریخ این مرز و بوم به ثبت رسید و سند افتخار دیگری بر تارک تاریخ این کشور قهرمان پرور ثبت گردد که ثروت بهتر از علم است !!!!!!!!!!!!!!!

 

                                                                   غلامعلی عباسی از اردبیل