قدرت مظاهری



سال پنجاه و هفت و توي تب و تاب انقلاب و شعاردادنا و بگير و ببندا، ما توي يه آبادي محروم ودور افتاده زندگي مي كرديم و همون جا هم مدرسه مي رفتيم.آبادي ما، نه آب خوردني داشت كه آدم تشنه اي رو دلخوش كنه و نه برقي داشت كه گرماي تابستون، بشه باهاش ياد اديسون افتاد. همه دار و ندار آبادي، يه رودخونه بود كه تابستون تا تابستون، اين ورش مردا و اون ورش هم زناي آبادي آبتني مي كردن و عقده  گرما رو،  يه جورايي رو سر آب خالي مي كردن.

مدرسه آبادي اما بر خلاف كوچه ها و در و ديوارا كه هيچ رنگ و بويي از تجدد و مدرنيته نداشتن. يه عمارت آجري شيك و پيك  بود كه اون رو ساخته بودن واسه مهندسايي كه گاه گداري گذرشون به آبادي ما مي افتاد و مجبور بودن شب شون رو اونجا صبح كنن. معلماي مدرسه هم به غير از آقاي " ميم "، همه شون شهري بودن و از شهر مي اومدن. پنج تا معلم داشتيم كه كلاساي اول تا پنجم رو اداره مي كردن با اين توضيح كه آقاي " ميم " كه هم ولايتي ما هم بود و بچه آبادي خودمون به حساب مي اومد، علاوه بر اداره كلاس پنجم، مدير مدرسه هم بود.

 البته آقاي "ميم" نه فقط مدير مدرسه، كه همه كاره آبادي بود. از اذون صبح تا اذون مغرب دنبال كاراي عقب مونده مردم و عمران و آبادي ولايت بود. يه روز دنبال جاده بود، يه روز دنبال آب لوله كشي، فرداش دنبال آوردن نونوايي، فرداي ديگه دنبال گرفتن امتياز يه تراكتور واسه آبادي و خلاصه از اين جور كارا. طوري مشغول بود كه كمتر فرصت مي كرد سر كلاسش هم حاضر بشه و هميشه اوقات معلماي ديگه، كلاسش رو مي گردوندن. دلش مي خواس آبادي ما بشه گلستون و آدماش بين باقي آباديا آقايي كنن واسه خودشون.

واقعا هم داشت به يه جاهايي مي رسيد. هر روز سر و كله چن تا مهندس شهري يا ماموراي بخشداري و فرمونداري توي آبادي پيدا مي شد كه اومده بودن واسه پيگيري جاده و زهكشي و كانال كشي و نونوايي و حمام و تقاضاهاي ديگه اي كه آقاي " ميم " داده بود.توي همين اوضاع و احوال ، يه روز معلم كلاس ما كه دوم دبستان بوديم ، اومد سر كلاس و گفت از فردا منتقل مي شه شهر و قراره يه معلم ديگه به جاش بياد و بشه معلم ما. معلمه رو واقعا دوسش داشتيم و دل مون مي خواس تا آخر مدرسه پيش مون بمونه ولي مثل اينكه سمبه بالاييا پرزورتر از ما بود كه آخرش كار خودشون رو كردن و يه آدم عصاقورت داده برج زهرمار كه هميشه خدا هم غبغبش تا روي چاك بلوزش پايين اومده بود، فرستادن سر كلاس ما.

اسم اين شازده هم آقاي "گاف" بود. آقاي "گاف" از همون روز اول، گربه رو دم حجله كشت و با كشيده محكمي كه توي گوش يكي از بچه ها زد و يكي از دندوناش رو شكوند و ريخت توي دهنش،  هر جيك زدني رو توي گلوي ما خفه كرد. هنوز دو سه روزي هم نگذشته بود كه فيل آقاي "گاف" ياد هندوستون كرد و گفت الا و بالله بايد بشه مدير مدرسه.ظاهرا – يعني جوري كه ما بعدا فهميديم – رفته بود اداره شهر و پشت سر آقاي "ميم" كلي بدگويي كرده بود كه مثلا همه اش اين ور و اون وره و سر كلاسش حاضر نمي شه و بچه ها رو خيلي آزاد گذاشته و آبادي رو كرده تفرجگاه مهندسا و از اين قماش بدگوييا.

بعدش هم يه روز كه آقاي " ميم " نبود، بچه ها رو جمع كرد و كلي بهشون وعده و وعيد داد كه امسال همه تونو قبول مي كنم و براتون از شهر جايزه مي آرم و لباساي خوشگل خوشگل واسه تون مي خرم و كفشاي فانتزي بهتون مي دم و خلاصه با اين حرفاش خيلي از ما بچه دهاتيا رو خام كرد. ما هم كه دلمون به همين چيزا خوش بود، روز شماري مي كرديم كه آقاي "ميم" از مديريت مدرسه خلع بشه و آقاي " گاف " جاي اون رو بگيره. آقاي "گاف" يه روز اومد سر صبحگاه و بعد از دعا، شروع كرد به حرف زدن كه اين "ميم" داره به آبادي تون خيانت مي كنه و شماها، همه تون بايد الآن پولدار باشين و سر سفره هاتون مرغ بريون بخورين و لباساي قشنگ قشنگ بپوشين و چيزاي خوب خوب داشته باشين و خلاصه بعد از اين كه كلي رو مخ ما كار كرد، گفت فردا قراره بازرس بياد و ببينه شماها من رو بيشتر دوس دارين يا آقاي "ميم" رو.

بعدش هم يه مشت كفشاي لاستيكي رو پخش كرد بين بچه ها كه همه مثل زنبوراي رو لاشه، ريختن رو كفشا و توي يه چشم به هم زدن، همه شون رو بردن. فردا كه بازرس اومد، همه مون جمع شديم جلوي مدرسه و همين جوري كه هنوز مزه كفشا زير دندونامون بود، جلوي بازرس، شروع كرديم به سلام كردن به آقاي "گاف" و بي محلي به آقاي " ميم "! آقاي "گاف" هم مرتب به بازرس مي گفت: "ملاحظه مي فرماييد جناب بازرس"!

خلاصه ما بچه دهاتيا، اينقده آقاي "ميم" رو كوچيك كرديم و عوضش آقاي "گاف" رو حلوا حلوا كرديم كه فرداي اون روز، آقاي "ميم" رو منتقل كردن به يه آبادي ديگه و آقاي "گاف" شد مدير مدرسه.البته وقتي شد مدير مدرسه، آقاي "گاف" ، ديگه اون آقاي "گاف" قبلي نبود. شده بود يه ديكتاتور مطلق و حرف هيچ كس ديگه اي رو هم قبول نداشت. ماها هم كه فهميده بوديم چه خبطي كرديم، ديگه اصلا دل و دماغ درس خوندن هم نداشتيم. مهندسا هم بار كردن و ازآبادي كوچيدن.

ماموراي بخشداري و فرمونداري هم ديگه سراغي از كاراي عقب مونده آبادي نمي گرفتن. فقط مونده بود آقاي "گاف" و چن تا از بچه های بدبخت و بيچاره و بابا ننه هاشون كه به يه نون تافتون و دو كيلو سيب زميني هم راضي مي شدن و هر وقت كسي مي خواس از آبادي بازديدي كنه، روز قبلش آقاي "گاف"، همين بچه ها و ننه باباهاشون رو جمع مي كرد و يه مشت بيسكويت و سانديس و سيب زميني و گوجه و پياز بين شون پخش مي كرد و همين گروه معدود و انگشت شمار، فرداي اون روز چنان قيامتي بپا مي كردن كه بيا و ببين... اگه از حال و احوال آبادي هم مي پرسين، به عرض تون برسونم كه آقاي "گاف"، چنان ريشه اون رو زد كه بعد از يكي دو سال، همه از اونجا كوچ كردن و رفتن شهر و فقط همون عده سيب زميني خور، موندن اونجا و هنوز هم كه هنوزه، لعنت مي فرستن به آقاي "ميم" و دعا و ثنا مي كنن به جون آقاي "گاف"!