نسیمی از دیار آشتی




 

باری اگر روزی کسی از من بپرسد
چندی که در روی زمین بودی چه کردی؟

من می گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان بر می افرازم سرم را

آنگاه می گویم که بذری نو فشانده است
تا بشکفد تا بردهد بسیار مانده است

در زیر این نیلی سپهر بیکرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه

نام بلند عشق را تکرار کردم

با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم

من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم

پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم

وز غصه مردم شبی صدبار مردم

شرمنده از خود نیستم گرچون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن

من با صبوری بر جگر دندان فشردم

اما اگر پیکار با نابخردان را
شمشیر باید می گرفتم

بر من نگیری من به راه مهر رفتم

در چشم من شمشیر در مشت
یعنی کسی را می توان کشت

در راه باریکی که از آن می گذشتیم
تاریکی بی دانشی بیداد میکرد

ایمان به انسان شب چراغ راه من بود
شمشیر دست اهرمن بود

تنها سلاح من در این میدان سخن بود

شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت

برگی از این دفتر بخوان شاید بگویی
آیا که از این می تواند بیشتر سوخت

شبهای بی پایان نخفتم
پیغام انسان را به انسان باز گفتم

حرفم نسیمی از دیار آشتی بود

در خارزار دشمنی ها
شاید که طوفان گران بایست می بود

تا برکند بنیان این اهریمنیها
پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند

دیر است دیراست تاریکی روح زمین را
نیروی صد چون ما ندایی در کویر است

نوح دگر میباید و طوفان دیگر

دنیایی دیگر ساخت باید
وزنو در آن انسان دیگر

اما هنوز این مرد تنهای شکیبا

با کوله بار شوق خود ره می سپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد

در هر کناری شمع شعری می گذارد
اعجاز انسان را هنوز امید دارد

"فریدون مشیری"

 نا امید ...


زمانی كه پدرم به من گفت: وقتش است ازدواج كنم، نمی‌دانستم عاقبتش سر از پشت میله‌های زندان درآوردن باشد. چون آن لحظه انگار داشت افكارم را به زبان می‌آورد. افكاری كه مدت‌ها ذهنم را به خود مشغول كرده بود، برای همین كانال تلویزیون را عوض كردم، اما به جای این‌كه به تصویر خیره شوم، سرم را پایین انداختم.

مادرم كه چشم‌هایش از ازدواج قریب‌الوقوع من می‌خندید، سینی چای و شیرینی را زمین گذاشت و گفت: ایشا‌ا... خوشبخت شی مادر!
پدرم هم سرتكان داد: بله... اگر آستین بالا نزنیم شاید خیلی دیر شود و مجبور بشیم ترشی بیندازیمت!

و همه از این شوخی خندیدند جز من كه مطمئن بودم تا بناگوش سرخ شده‌ام. من هیچ وقت خانم اسعدی؛ مادر مرجان را ندیده بودم یعنی رفت و آمد خانوادگی نداشتیم. اما شده بود كه مادرم درباره خانم اسعدی حرف زده باشد. زنی كه یك تنه بچه‌هایش را بزرگ كرده و نصف دنیا را هم با پولی كه از پدرش ارث رسیده، گشته بود. من بی‌‌تجربه‌تر از این بودم كه بخواهم سوالی درباره مرجان بپرسم در ضمن رویم هم نمی‌شد. بی‌علت نبود كه دوستان به من لقب فرشید سر به زیر داده بودند. گاهی خودم از خجالت ذاتی‌ام عذاب می‌كشیدم و خودخوری می‌كردم. تازه در شركت تعمیرات كامپیو‌تر با یكی از دوستانم شریك شده بودم. به گذشته كه نگاه می‌كردم می‌‌توانستم با اطمینان بگویم تا آن زمان زندگی خوبی داشته‌ام. خاطرات خوشی از سربازی و دبیرستان برایم به یادگار مانده بود. درسخوان بودم و راحت كنكور قبول شدم و در دانشگاه هم كار دانشجویی داشتم و هم خیلی سریع واحدها را پاس می‌كردم. گاهی آخر هفته با دوستان، شمال می‌رفتیم گروه شش نفره‌ای بودیم كه همه با هم جور بودیم انگار همه‌مان را با هم قالب گرفته باشند.

به خودم كه آمدم كارشناسی ارشد را هم گرفته بودم و تازه رفته بودم سركار اما دیگر خبری از مسافرت‌های دسته جمعی با برو بچه‌ها نبود، چون آنها دیگر با خانم و بچه‌هایشان سفر می‌رفتند و من تك مانده بودم وقتی اخبار را از تلویزیون نگاه می‌كردیم، پیشنهاد داد سرو سامانی به وضع زندگی‌ام بدهم، از شما چه پنهان مدت‌ها بود به این قضیه فكر می‌كردم اما رویم نمی‌شد به كسی چیزی بگویم. اما حالا كه دوستانم همه ازدواج كرده بودند و پدرو مادرم هم مسئله را مطرح كرده بودند باید تكانی به خودم می‌دادم اما نمی‌دانم چرا اضطراب مبهمی به دلم افتاده بود.

روز خواستگاری نمی‌خواستم لباس نو بپوشم نمی‌خواستم كسی بفهمد دل توی دلم نیست. اما مادرم پایش را كرده بود توی یك كفش كه باید كت و شلوار طوسی‌ام را بپوشم. می‌گفت: مادرجون من جلوی خانم اسعدی آبرو دارم ...

در چند روز گذشته آن قدر از شخصیت خانم اسعدی گفته بود كه یك بار به خودم جرات دادم. گفتم: مگه قراره برم خواستگاری خانم اسعدی؟ كه پدرم بر خلاف معمول با صدای بلند خندید اما مادرم با اخم جواب داده بود: دختر می‌‌خواهی مادرش را ببین!

مادرم سبد بزرگی از گل‌های اركیده گرفت، كه پیدا بود باید خیلی گران باشد حتی سر این قضیه میانشان جر و بحثی هم درگرفت. پدرم حرف درستی می‌زد: ما كه نباید خودمونو چیزی كه نیستیم، نشان بدیم.

فریده؛ خواهرم هم حرفش را تایید كرد.
فریده گفت: مامان وضع ما خیلی هم خوبه اما اصلا معنی نداره كه از همین اول... بعد توقعاتشون می‌ره بالا.
مادرم به فریده چشم غره‌ای رفت و تند گفت: مرجان جون تو پر قو بزرگ شده اما چشمش دنبال مال و منال نیست! و تا وقتی به نیاوران برسیم هیچ كدام حرفی نزدیم...

خانه آنها بزرگ‌تر و مجلل‌تر از آن بود كه گمان می‌كردم. منزل ویلایی با سقف كج شیروانی و یك حیاط پر از گل رز با تاب و آلاچیق. سبد گل توی دست‌هایم سنگینی می‌كرد همین طور عرق می‌‌ریختم با این‌كه هوا اصلا گرم نبود. دم در وقتی خواستیم كفش‌هایمان را دربیاوریم خانم اسعدی كه زنی درشت اندام و خوش‌چهره بود، گفت: منزل خودتونه بفرمایین!

در سالن آیینه‌كاری نشستیم و خدمتكار برایمان چای و شیرینی آورد. مادرم با خانم اسعدی مدام حرف می‌زدند، از استعفای فلانی از اضافه‌كارو... و من معذب‌تر از آن بودم كه به آینده فكر كنم، نمی‌دانستم دوستانم هم چنین مراحل زجرآوری را پشت سر گذاشته بودند یا... حدود 10 دقیقه بعد مرجان به سالن آمد. خانم اسعدی ما را خیلی رسمی به او معرفی كرد.

من در همان نگاه كوتاهی كه به او انداختم، دلم لرزید. نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد. تا قبل از او دخترهایی كه این طرف و آن طرف می‌دیدم نتوانسته بودند همچین تاثیری روی من بگذارند. شاید با وجود زیبایی حرف مادرم كه می‌گفت او علی‌رغم ثروت به پول اهمیتی نمی‌دهد باعث شد كه... نمی‌دانم... هرچه كه بود من همان پسر خجالت زده و معذب لحظات قبل از آمدن مرجان نبودم و... او دانشجوی تغذیه و پنج سال كوچك‌تر از من بود. متین و موقر به نظر می‌آمد. حتی متوجه نشدم یك بار سرش را بلند کند و به من نگاه كند. برخلاف تصورم نه مادر من و نه مادر او پیشنهاد نكردند كه به اتاقی دیگر برویم و صحبت‌های اولیه را بكنیم برخلاف چیزهایی كه درباره دوستانم شنیده بودم. در پایان كه بعد از یك ساعت نشستن و صحبت از هر چیزی غیر از عروسی بلند شدیم و خداحافظی كردیم یك دفعه متوجه شدم انگار من نیامدم تا كسی را بپسندم، این آنها هستند كه باید من را بپسندند. قبلا هیچ وقت در موقعیتی اینچنینی قرار نگرفته بودم. برای همین زانویم به لبه میز گرفت و نزدیك بود فنجان چای به زمین بیفتد.

در ماشین، فریده آرام و شمرده نظرش را اعلام كرد: انگار از دماغ فیل افتاده بودند.
مادرم به او گفت: چیه فریده؟ چرا می‌خوای زندگی داداشتو به هم بریزی؟
فریده هم متقابلا جواب داد: من به هم می‌ریزم یا شما؟... چرا اصلا حرف عروسی رو پیش نكشیدین؟ مگه ما رفته بودیم عید دیدنی؟

- تو اینا رو نمی‌شناسی. خیلی خونواده سطح بالائین... جلسه اول خانم اسعدی بهم گفته بود رسمشون نیست از این حرفا بزنن.
- به حق چیزای ندیده و نشنیده! رسمه یا خودشون ابداع كردن؟
همه ساكت و منتظر شنیدن نظر من بودند و نگاه پدرم كه در صندلی جلو كنارم نشسته بود بدجور روی صورتم سنگینی می‌كرد.
آب دهانم را قورت دادم و با جراتی كه در خودم سراغ نداشتم، گفتم: من... من موافقم!

یادم می‌آید تا دو روز بعد كه مادرم با من صحبت كرد، نه غذای درست و حسابی خوردم و نه خوب خوابیدم. احساس می‌كردم نمی‌توانم جلوی احساسی را كه در دلم شكفته بود، بگیرم. به جای تصاویر خوب و امیدوار كننده از ازدواجم با مرجان مدام فكر می‌كردم جواب آنها منفی است. سطح خانوادگی آنها خیلی بالاتر از ما بود مگر درآمدم چقدر بود كه او بخواهد با من زیر یك سقف زندگی كند آن هم من كه نمی‌خواستم دستم را جلوی پدرم دراز كنم و می‌خواستم روی پای خودم بایستم، اصلا شاید خانم اسعدی به اصرار مادرم از روی دوستی گفته بود خانه‌شان برویم و حالا هم...

اما مادرم كه چشم‌هایش از خوشحالی برق می‌زد گفت: پنجشنبه شب خانم اسعدی ما را به منزلشان دعوت كردند تا هم من با مرجان صحبت كنم و هم بیشتر آشنا شویم. آن جا بود كه اعتماد به نفس از دست رفته‌ام را دوباره پیدا كردم. آنها از اول من را پسند كرده بودند با این‌ كه می‌دانستند وضعیت مالی خوبی ندارم اما تحت تاثیر چیزهایی دیگر قرار گرفته بودند، مثلا نجابت، مردانگی و...

حالا كه به آن روزها فكر می‌‌كنم، می‌بینم حسابی به خودم مغرور شده بودم. بله جواب آنها غیر از مثبت چیز دیگری نمی‌توانست باشد.

روز مهمانی كه برای شام هم دعوت بودیم، من و مرجان نیم‌ساعت در اتاق او با هم صحبت كردیم. من متوجه شدم او حتی زیباتر از آن است كه روز اول به نظرم آمده بود، چشم و ابروی مشكی، مهربان، خانمی و متانت از سرتا پایش می‌ریخت. گفت كه خیلی خواستگار دارد (با زیبایی او اصلا بعید نبود) گفت: برایش مردانگی و اخلاق مرد مهم است، نه پول و دارایی‌اش (خوشحال بودم) اما گفت: برایش خیلی اهمیت دارد كه مرد زندگی‌اش به خاطر او چه كارها می‌كند. (حاضر بودم هركاری بكنم) آن شب خاطره‌ انگیزترین شب زندگی‌ام بود. شام عالی بود و همه چیز خوب پیش رفت.

بعد از آن شب، من و مرجان چند بار با هم بیرون رفتیم. برای این‌كه نشانش بدهم به خاطرش حاضرم چه كارها بكنم او را به رستورانی گران‌قیمت بردم و حسابی ولخرجی كردم. به خودم می‌گفتم؛ برای او پول مهم نیست اما به هرحال در آسایش و رفاه زندگی كرده است و من باید برای او همه چیز را فراهم كنم كه در آینده حسرت زندگی در خانه خودش را نكشد. در صحبت‌هایمان بیشتر با خلق و خوی هم آشنا می‌شدیم اما من فقط متوجه می‌‌شدم با این‌كه كار ما دارد كم‌كم به سرانجام می‌رسد اما خیلی دور از دسترس به نظر می‌آید و هر كاری به عقلم می‌‌رسید كردم. با یكی از دوستانم مشورت كردم در هر بار دیدن برایش عطر و گل می‌‌خریدم. كه او فقط با یك مرسی خشك و خالی آنها را قبول می‌كرد. تازه داشتم معنی زندگی را می‌فهمیدم، من و او در كنار هم زندگی خوبی پیدا می‌كردیم مثل بقیه دوستانم محصول زندگی‌مان را درو می‌كردیم، اما با این حال معنی واقعی ازدواج هنوز برایم مبهم بود گرچه آن قدر احساس خوشبختی می‌كردم كه نمی‌خواستم به چیز دیگری فكر كنم. همه چیز خوب پیش می‌رفت و ما به وصال هم می‌رسیدیم.

چند شب بعد كه مادرم مطرح كرد مهریه را هزار سكه طلا در نظر بگیریم. من حتی اعتراضی نكردم آن قدر سرمست موفقیت بودم كه حتی گفتم سه هزار تا هم برای مرجان كم است. اما لبخند روی لب‌های من و مادرم با دیدن اخم و چهره بق كرده فریده و پدرم روی لب‌ها خشك شد.

فریده گفت: شما دو نفر اصلا معلوم است چه‌تان شده؟ ‌
پدرم كه به ندرت عصبانی می‌‌شد با صورتی برافروخته از اتاق بیرون رفت.

سر همین جریان برای اولین بار دیدم كه بین پدرو مادرم دعوا راه افتاد آنها كه در تمام این سال‌ها به هم تو نگفته بودند سر هم فریاد كشیدند و پدرم مستقیم مخالفتش را اعلام كرد: گفت: چرا داری دستی دستی این بچه رو بدبخت می‌كنی... خانم اسعدی مگه كیه كه این قدر سنگش را به سینه می‌زنی؟

مادرم داد زد: كیه؟ استخون دارن با این همه خواستگار حاضر شده دختر به ما بده، منت سرما گذاشته ما نباید كاری واسش بكنیم؟ كه آبروشون حفظشه؟ كه سرشكسته نشن... تازه داریم برای حیثیت پسر خودمون می‌كنیم.

انگار هوش و حواسم را از دست داده بودم. دلم می‌خواست هر چی مرجان می‌‌گفت همان می‌شد و این گونه هم شد، او دوست داشت جشن ازدواج مفصلی می‌گرفتیم، یك بار كه به خانه‌مان آمده بود، احساس كردم كه جور خاصی به اسباب و اثاثیه‌مان نگاه می‌كند، از این رو زیر بار قرض رفتم و خانه پدری را رنگ كردم و مبلمان نو تهیه كردم.

روزها به سرعت گذشتند و من خودم را در محضر دوش به دوش مرجان دیدم. مادرم با رنگی پریده مرا به كناری كشید و گفت كه خانم اسعدی گفته چون دایی مرجان از امریكا به خاطر او آمده و آبرو دارند همین طور ظاهری بگوییم هزارو پانصد سكه اما در دفتر همان پانصد تا را بنویسیم. من نمی‌دانم عقلم را از دست داده بودم كه وقت نوشتن مهریه با صدای بلند اعلام كردم دو هزارسكه مهر مرجان می‌‌كنم و بی‌توجه به چهره‌های رنگ پریده فریده و پدرم دفتر را امضا كردم.

اما نمی‌دانم چرا از آن روز به بعد رفتار مرجان یك دفعه عوض شد بدون هیچ پرده‌پوشی گفت باید حق طلاق را هم به او بدهم. كمتر سعی می‌كرد مرا ببیند، وقتی می‌دید از رفتار فریده و حتی مادرم ایراد می‌گرفت. به من می‌‌گفت چرا این قدر بلند می‌‌خندم یا چرا توی انتخاب رنگ لباسم دقت نمی‌كنم. چرا كارم جای بهتری نیست چرا پدرم مدام اخم می‌كند و بهتر است بعد از جشن عروسی كاملا با همه قطع رابطه كنیم. دنبال خانه كه بودم هر بار، هر جایی را كه انتخاب می‌كردم ایراد می‌گرفت یكی آفتاب‌گیر نبود و دیگری طبقه آخر بود... آخر گفت چه طور است اصلا ‌در خانه خودشان با مادرش زندگی كنیم؟ هم مادرش تنها نمی‌ماند هم جای آبرومند می‌‌مانیم.

من برای این‌كه او را از دست ندهم با هر چه می‌گفت موافقت می‌‌كردم. اما پنهانی سیگار می‌‌كشیدم. از چند تا از دوستانم پول قرض گرفتم و برایش انگشتر و گوشواره خریدم اما یاد مراسم عروسی كه می‌افتادم، پشتم می‌لرزید پول زیادی نداشتیم و آنطور كه مرجان برنامه‌ریزی كرده بود كم كم پانزده میلیون خرجمان می‌‌شد مجبور بودم قرض كنم. دیگر یادم ‌نمی‌آید روزها چه طور می‌آمدند و می‌‌رفتند. با شریكم حرفم شد و از محل كار بیرون آمدم. مرجان پیشنهاد كرد همراه دایی‌اش به آمریكا برویم یا توی شركت عمویش كار كنم. گیج و منگ بودم. فقط احساس می‌‌كنم از آن كسی كه بودم خیلی فاصله گرفته‌ام و فریده یك روز ظهر به اتاقم آمد و همین مسئله را خاطرنشان كرد. گفت: فرشید اصلا متوجه شدی چی به روز خودت آوردی؟

لاغرشده بودم و زیر چشم‌هایم گود افتاده بود.
- این چه زندگیه فرشید اون داره مدام تو رو تخریب می‌كنه بعد تو...

كلمه تخریب توی گوشم زنگ زد. فریده راست می‌‌گفت این دقیقا همان اتفاقی بود كه داشت برای من می‌افتاد. من از شخصیت اصلی‌ام دور شده بودم، چون همه كارهایم به نظر مرجان غلط بود، او مرا تخریب می‌كرد تا به چیزهایی كه می‌خواست برسد و من هم به خاطر علاقه‌ای كه به او داشتم قبول می‌‌كردم.

فریده وقتی سكوت مرا دید پدرم را صدا كرد. آنها مدام حرف می‌‌زدند توی صحبت هم می‌پریدند تا مرا متوجه وضعیتم كنند. این طور كه آنها می‌‌گفتند من مردی تخریب شده بودم كه به جای رشد كردن در این مدت كم، توی مرداب فرو رفته بودم. این معنی واقعی ازدواج بود؟ این بود معنی آسایش و دروی محصول زندگی؟ ‌زندگی كه هنوز شروع نشده بود، این بلا را سر من آورده بود اگر شروع می‌شد چه نتیجه‌ای می‌داد؟ مرجان كه مدام مرا تخریب می‌‌كرد تا از نو چیزی كه می‌خواست از من بسازد اگر من همان چیزی كه او می‌خواست نمی‌شدم چه كار می‌كرد؟ رهایم می‌كرد؟

عصر همان روز خجالت را كنار گذاشتم و پای تلفن به توصیه فریده و پدرم به مرجان گفتم كه بهتر است با هم صحبت جدی داشته باشیم. من او را دوست داشتم اما دوست داشتن او این بلا را سرمن آورده بود! كاملا متوجه شدم كه مرجان از نوع برخورد من جا خورد، اما سعی كرد خودش را از تك و تا نیندازد. حتی گفت فریده مرا پركرده است؟ بعد هم در عرض پنج دقیقه از این‌ كه مطابق میلش رفتار نكرده بودم و به خودم جرات داده بودم در برابرش بایستم آن قدر ناراحت شد كه گوشی را گذاشت.

تا چند روز بعد كه مدام با خودم كلنجار می‌رفتم چه كار كنم؟ راه درست چیست، با چند تا از دوستانم صحبت كردم به نظرم رسید به اندازه ده سال پیر شده‌ام. مرجان به تلفن‌هایم جواب نمی‌داد. مادرم یك روز عصبی و برافروخته از سركار آمد كه چی شده و من چه كردم و چرا دارم همه چیز را به هم می‌ریزم... شب در خانه ما قیامتی به پا شد كه بیا و ببین. من مثل آدم‌های مسخ شده فقط ناظر همه چیز بودم، بدون این‌كه بتوانم كاری بكنم. احساسم جریحه‌دار شده بود. یك كلمه حرف من كه مطابق میل مرجان نبود زندگی مرا به مرزی باریك كشانده بود. پدر، مادرم و فریده به جان هم افتاده بودند و فریاد می‌‌زدند... خانواده‌ از هم پاشیده شده بود.

و آخر همان هفته اتفاقی افتاد كه نباید می‌افتاد فهمیدیم كه مرجان مهریه‌اش را اجرا گذاشته است دوهزار سكه طلا. حكم جلب من را گرفته بود، مادرم را همان غروب به خاطر گرفتگی قلب به درمانگاه بردند و به نظرم رسید پدرم بیست سال پیر شد. فریده گریه می‌‌كرد: چه قدر بهتون گفتم گوش نكردین... چرا؟ ‌چرا؟

مرجان در روز دادگاه به قاضی گفت: من اصلا دوستش نداشتم، به اصرار مادرم با‌هاش عقد كردم و می‌خواستم ببینم برای من چی كار می‌‌كند، كه نكرد!

این حرفش آخرین ضربه را به شخصیت من وارد كرد. خرد شده و ناامید بودم اما با این حال عصبانی شدم و داد و فریاد كردم. گفتم دوستش دارم و طلاقش نمی‌دهم. مثل آدمی بودم كه دارد غرق می‌شود، اما به یك پر می‌آویزد. تا به خودم بیایم پشت میله‌های زندان بودم با آینده‌ای تاریك و مبهم، با خانواده‌ای دردمند و مضطرب با این سوال كه این چه طور زندگی بود كه دو نفر به جای این‌كه با هم همه چیز را بسازند هرچه را كه دارند نابود می‌كنند. آیا تخریب راه زندگی است؟!


ناتالی - مجله خانواده سبز

قضاوت مردم در مورد پولدارها و پول ندارها (طنز)




اگر لباس تنگ و چروک و بیریخت بپوشن

در مورد پولداره : ایول عجب لباسی معلوم نیست از کجا خریده ... اصل مارک داره ... فکر کنم خودش از خارج خریده
در مورد بی پوله : عجب لباس جیغی ... احتمالا" بهش صدقه دادن شایدم دست دوم

اگر مد ... مدل هچل هفتی بزنن

در مورد پولداره : اوه ببین چه تیپی زده ... از سیخای سرش معلومه ژلش ایستوریای اصل ایتالیاست ... فکر کنم تیریپی که زده همین دیروز انریکو زده ... اونجا هر چی شلوارت پاره تر باشه محبوبیت بیشتره
در مورد بی پوله : اه چه شپل ... فکر کنم با صابون دست و صورت سرش میشوره که انقدر سیخ واستاده ... تو خونشونم که سوزن نخ پیدا نمیشه یک کوک به این پاره پوره ایاش بزنه

اگر تند تند غذا بخوره

در مورد پولداره : ببین چقدر گرفتاره که مجبوره انقدر تند غذا بخوره یا هواپیماش داره میپره یا جلسه مهمی داره
در مورد بی پوله : اوووووو انگار از قحطی فرار کرده

اگر آروم و کم غذا بخوره

در مورد پولداره : احتمالا" این غذا تو رژیم غذاییش نیست و باید آهسته بخوره که معدش نفهمه
در مورد بی پوله : اینو ببین فکر کنم تا حالا همچین غذایی ندیده بلد نیست بخوره

اگر با جنس مخالف صحبت کنه

در مورد پولداره : عجب روابط عمومی بالایی ... مرسی فرهنگ ... دختر و پسر براش یکیه ... آی اینطوری حال میکنم
در مورد بی پوله : این سیرابی رو ببین ... چه ذوقی میکنه طرف بهش پا داده ... بفرما لاس ... ندیده دیگه ... بپا نخوریش

اگر درس بخونه

در مورد پولداره : احسنت به این تدبیر و اندیشه ... این تو ایران نمیمونه ... مطمئنم تو لیست فرار مغزهاست
در مورد بی پوله : خر خونیم اندازه داره دیگه ... انقدر میخونی آخرش چی ؟!! بپا عینکت نیفته

اگر درس نخونه

در مورد پولداره : پول داره درس میخواد چیکار ... درس برا بچه بی پولا و بیکاراست
در مورد بی پوله : بدبخت از بس نون نخورده نمیتونه درس بخونه

در مورد خانوما >>> از نوع محجبه و چه بسا چادری

در مورد پولداره : آفرین به این تربیت صحیح ... معلومه خالصانه مسلمونه ... این دختر نیست فرشتست که تو این جامعه خراب خودشو اینطوری میپوشونه
در مورد بی پوله : اوهوک ... چقد امل ... کی به تو نگاه میکنه حالا ؟!؟!؟

در مورد آقا پسرها >>> مدل ابرو قشنگ و زیر ابرو گوگول

در مورد پولداره : بابا مایكل جكسون ... لئوناردو ... گاتوسو ... برم زیر ابروهای شیطونیتو
در مورد بی پوله : مرتیكه خجالت نمیكشه ... آرایش میكنی ؟! این روزا دیگه دختر پسرا از هم تشخیص داده نمیشوند ... وانگهی چی شده داداشمون

ازدواج

در مورد پولداره : یکی دو تا کمه ... من جای این بودم اصلا" ازدواج نمیکردم ... این همه حور و پری دور و برشن که بیخیال ازدواج ...
در مورد بی پوله : آخی حیوونی تا دیروز عنکبوت تو جیبش یکی بود حالا دو تا شد! ضرب المثلی شد برا خودش !

پیاده روی

در مورد پولداره : زنده باد سلامتی و تناسب اندام ... هیچ چیزی از ورزش و مخصوصا" پیاده روی برای تندرستی انسان بهتر نیست حتی میگن اشتها رو هم زیاد میکنه
در مورد بی پوله : کفشاشم مالی نیست که حالا بگیم پیاده بره ... قربونش برم که همیشه بلیت خط 11 رو داره

تعویض ماشین

در مورد پولداره : بابا تنوع ... آخرین مدل ... سنت اگزوپری ... پارکینگ دیگه جا نداره
در مورد بی پوله : دبیا ... تا دیروز دنبال الاغ پدر بزرگش میدوید حالا واسه ما ماشین خریده

تعویض کار

در مورد پولداره : شکمه پره ... چه این بشقاب چه اون بشقاب ... پول تولید میکنه دیگه چه این کار چه اون کار ... میباره براش
در مورد بی پوله : فقط مونده بود این به یه جایی برسه ... از فردا جواب سلام ما رو هم نمیده

رانندگی

در مورد پولداره : فکر کنم عادت به رانندگی نداره آخه همیشه راننده داشتن اما استیل فرمون گرفتنشو داشته باش ... انصافا" شوماخرم اینطوری فرمون نمیگیره
در مورد بی پوله : این بابا گواهینامه فرغونشو گرفته ؟!

 

اسرار خواندن فکر دیگران

 

 

آیا مایلید به افكار كسی كه در كنار دستتان نشسته است پی ببرید ؟ اگر با افراد زیادی مواجه شده باشیم می توانیم بسیاری از افراد را حتی از نوع صحبت كردنشان بشناسیم. اما این شناخت در مواجه حضوری با دانستن بسیاری از حالات ثابت شده در علم روان شناسی بهترین فرهنگ نامه آدم شناسی را برایمان می گشاید. با شناخت بیشتر افراد، ارتباطمان جهت دار می شود و در مدت كوتاهی خواهیم توانست كه به هدف مورد نظر از این آشنایی و ملاقات نزدیك شویم. ایجاد رابطه صحیح باعث رشد عزت نفس در انسان می شود و ارتباط ما با خودمان و اطرافیان تقویت می شود. هر چه بهتر و كامل تر با خود و دیگران ارتباط برقرار كنیم، احساس موفقیت از ایجاد یك ارتباط صحیح و دوستانه ما را زودتر به هدفهایمان می رساند و باعث تعالی افكار و رفتارمان در زندگی می شود.

1. فرد خوددار :

اگر شخصی دستهایش را پشت كمر قفل كند، نشان می دهد كه خود را به شدت كنترل كرده است. در این حالت او سعی دارد خشم یا احساس ناامیدی را از خود دور كند.

2. حالت تدافعی :

اگر انگشتان دستها به بازو گره خورده باشد نشان دهنده حالت تدافعی در برابر حمله ای غیر منتظره و ناگهانی یا بی میلی برای تغییر چهره شخص است. اگر انگشتها مشت شده باشند، حالت بی میلی شدیدتر است.

3. متفكر :

گره كردن دستها به دسته های صندلی نشان می دهد كه شخص سعی دارد احساس خود را مهار كند. اما قفل كردن قوزك پاها به یكدیگر حالت تدافعی است. این حالت بیشتر در مسافران مضطرب هواپیمای هنگام پرواز و فرود آن دیده می شود.

4. دقت :

وقتی شخص انگشت سبابه را روی صورت و بقیه دستش را به صورت گره كرده در پایین صورتش قرار می دهد یعنی كه با دقت است. این حالت نشان می دهد كه شخص بادقت زیاد به صحبت های شما گوش می دهد و یك یك كلمات شما را می سنجد و در چهره او حالتی انتقادی به چشم می خورد.

5. بدگمان :

انگشتهای گره شده زیر چانه و نگاه خیره نشان دهنده حالت تردید و دودلی است. او به صحبت های شما و صحت گفته هایتان تردید می كند. در این حالت ممكن است آرنج روی میز قرار گرفته باشد.

6. بی گناه :

دستهایی كه روی سینه قرار گرفته باشد، بهترین نمونه برای نشان دادن و حالت بی گناهی و درستكاری است. این حالت اثر باقیمانده از شكل سوگند خوردن است كه دست را روی قلب قرار می دهند.

7. مطمئن :

این حالت دستها در مردها نشان می دهد كه به آنچه كه می گویند اعتقاد و اعتماد كامل دارند و در خانمها كمتر دیده می شود. خانمها هنگامی كه دست خود را به كمر می زنند نشان می دهند كه به آنچه می گویند اطمینان دارند.

8. مرموز :

دستهای به هم مشت شده زیر چانه نشان می دهد كه شخص نظریاتش را پنهان می كند و به شما اجازه می دهد به صحبت خود ادامه دهید، تنها هنگامی كه حرفهایتان پایان یافت به شما و نظریات شما حمله خواهد كرد.

9. ظاهر ساز :

او آرام به نظر می رسد اما این آرامش پیش از توفان است. این حالتی است كه بیشتر رؤسا به خود می گیرند تا خود را به گونه ای به زیردستان نزدیك كنند و در عین حال جاذبه آنها نیز كم نشود.

10. آماده و موفق :

قرار دادن پاها روی هر چیز (روی صندلی ، میز ، سكو و...) نشانه حالت مالكیت است و در یك میز گرد تنها رئیس اجازه دارد چنین حالتی داشته باشد و آرامش خود را نشان دهد.

11. اعتماد به نفس :

تكیه زدن به صندلی در حالتی كه دستها پشت سر قفل شده نشان دهنده اعتماد به نفس قوی است. اگر شخصی در این حالت صحبت می كند به گفته های خود اعتماد دارد و اگر به صحبت های شما گوش می دهد به خود زحمت ندهید، او خود همه ماجرا را می داند !

جملاتی زیبا و آموزنده از چارلی چاپلین

 

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم ...

انسان اگر فقیر و گرسنه باشد بهتر از آن است که پست و بی عاطفه باشد!

شاید بتوانی کسی را که خواب است بیدار کنی اما کسی که خود را به خواب زده هرگز!

هنر پیش از آنکه دو بال برای پرواز به آدم بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند!

حتی تظاهر به شادی نیز برای دیگران شادی‌بخش است!

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی، اما حال که به آن دعوت شده‌ای تا میتوانی زیبا برقص ...

شکست خوردن ناراحتی ندارد، آدم باید شجاع باشد تا بتواند از خودش یک احمق بسازد!

این یکی از تضادهای زندگی ماست که آدم همیشه کار اشتباه را در بهترین زمان ممکن انجام می دهد.

زندگی در کلوز آپ (نمای نزدیک) تراژدی و غم انگیز است و در لانگ شات (نمای دور) کمدی و خنده دار!

حتی بهترین فرزندان نیز دشمن جان پدر و مادرانند!

ازدواج مثل بازار رفتن است پس تا پول و احتیاج و اراده نداری بازار نرو ...

خوشبختی فاصله اين بدبختی است تا بدبختی ديگر!

اگر شاد بودی آهسته بخند تا غم ناراحت نشود و اگر غمگین بودی آرام گریه کن تا شادی ناامید نشود.

انسانها بسیار می اندیشند و کمتر احساس می کنند. ما بیشتر از تکنولوژی، نیاز به انسانیت داریم، بیشتر از نبوغ و هوش، نیاز به رأفت و مهربانی داریم، چرا که بدون مهربانی و انسانیت زندگی پر از خشونت و از دست رفتنی هاست ...

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

قوانین برخورد در محیط‌های کاری

 

 

▪ هیچ وقت به یک مامور اداری اجازه‌ نه گفتن ندهید.

▪ هیچ گاه همه‌ مهمات خود را یک جا استفاده نکنید.

▪ هیچ وقت از کوره در نروید مگر با قصد و هدف.

▪ تلاش تحسین بر انگیز است و دستیابی ارزشمند.

▪ هزینه سرقت را بیشتر از ارزش آن کنید.

▪ به خلافکاران سمت بدهید و آنها را دخیل کنید.

▪ رهبری را گسترش دهید.

▪ شما نمی‌توانید بدون نقشه بر یک نقشه غلبه کنید.

▪ مهارت سیاسی تعیین‌کننده‌ موفقیت سیاسی است.

▪ خط مشی سالم و درست سیاست سالم و درست است.

▪ در سیاست شما دو چیز دارید قولتان و دوستانتان و برگشت از هر کدام یعنی مرگ.

▪ چشمتان به هدف اصلی باشد و به خاطر اینکه جواب هر حرف بیهوده‌ای را بدهید نایستید.

▪ عالی را در مقابل خوب قرار ندهید.

▪ به یاد داشته باشید که طرف مقابل هم مشکلاتی دارد.

▪ با افراد خوب مانند افراد بد رفتار نکنید.

▪ یک حرکت حساب شده، خود راه خود را پیدا می‌کند.

▪ همان اندازه که در دست راست خود استخدام می‌کنید در دست چپ هم استخدام کنید، یعنی تعادل را همیشه رعایت کنید.

▪ اگر از پس اجاره خانه برنیایید، نمی‌توانید دنیا را نجات دهید.

▪ هر منفعتی افزاینده است؛ بعضی افزودن‌ها منفعت نیست.

▪ حرکت پایدار نیازمند یک جریان سالم و دو سویه‌ وابستگی و احساس دین در بین شرکت‌کنندگان در آن حرکت است. حساب کتاب خیلی زیاد جواب نخواهد داد.

▪ یک گرم وفاداری و صداقت به‌اندازه‌ یک کیلو هوش و ذکاوت با ارزش است.

▪ هیچ وقت یک نشست سیاسی را از دست ندهید اگر کمترین احتمالی قائل هستید که ممکن است بعدا حسرت عدم حضور در آن را بخورید.

▪ در سیاست، یک سازنده سریع‌تر از یک خرابکار می‌سازد.

▪ هر اقدامی پیامدهایی در پی دارد.

▪ ذهن برای جذب محدودیت دارد. هیچ چیز بیشتر از ظرفیتش عمل نخواهد کرد.

▪ کارکنان مساوی با خط‌مشی هستند.

▪ به یاد داشته باشید که این یک بازی طولانی پر از پستی و بلندی است.

▪ آزمودن ایده‌های اخلاقی نتیجه‌های اخلاقی دارد.

▪ نمی‌توانید هر کس را بدون هیچ کس شکست دهید.

▪ یک مار در میان علف بهتر از یک افعی در آغوش است.

▪ هیچ وقت به کسی اعتماد نکنید تا مطمئن شوید او هم در آن مساله منافعی دارد.

▪ نامه‌های تشکرآمیز به معنی ایجاد تعهد است که اگر آن تعهد اجرا نشود آن تشکر هم ممکن است به خشونت تبدیل شود.

▪ حکمرانی، نبرد با استفاده از وسایل مختلف است.

▪ شما نمی‌توانید با دشمن ساختن دوستانتان، از دشمنانتان دوست بسازید.

▪ دشمنانتان را به همان دقتی انتخاب کنید که دوستانتان را انتخاب می‌کنید.

▪ همیشه یک نقطه اتکای مطمئن را برای خود حفظ کنید.

▪ به چیزی که بدون اینکه بخواهید به شما داده می‌شود، اعتماد نکنید.

▪ در سیاست هیچ چیزی حرکت نمی‌کند مگر با هل دادن.

▪ برنده‌ها کامل نیستند. آنها فقط خطاهای کمتری نسبت به رقبایشان مرتکب می‌شوند.

▪ یک دلیل بزرگ بهتر از هزار دلیل کوچک است.

▪ در لحظات بحرانی، ابتکار نزد کسانی می‌رود که خود را به بهترین شکل آماده کرده‌اند.

▪ سیاست به همان اندازه که در رابطه با ذهن است با قلب هم ارتباط دارد. بسیاری از افراد تا قبل از این که مطمئن شوند یک مساله برای شما مهم است اهمیتی نمی‌دهند که چقدر در مورد آن می‌دانید.

▪ بدون معطلی حرکتت را به کسی که آن را درخواست کرده، اطلاع بده.

▪ عصبانیت درونی قوی‌ترین نیروی تهییج‌کننده در سیاست است.

▪ طوری دعا کن که انگار همه چیز به خدا وابسته است؛ طوری کار کن که انگار همه چیز به تو وابسته است

انشای یک بچه دبستانی درباره ازدواج

 

نام : كمال
كلاس : دبستان
موزو انشا : عزدواج! 

هر وقت من يك كار خوب مي كنم مامانم به من مي گويد بزرگ كه شدي برايت يك زن خوب مي گيرم. 
تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است. 
حتمن ناسرادين شاه خيلي كارهاي خوب مي كرده كه مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم كه اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشكلات انسان را آدم مي كند. 
در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم. 
از لهاز فكري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود. 
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند كه كارشان به  تلاغ كشيده شده و چه بسيار آدم هاي كوچكي كه نكشيده شده. مهم اشق است ! 
اگر اشق باشد ديگر كسي از شوهرش سكه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد  من تا حالا كلي سكه جم كرده ام و مي خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. 
مهريه و شير بلال هيچ كس را خوشبخت نمي كند. همين خرج هاي ازافي باعث مي شود كه زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي داييمختار با پدر خانومش حرفش بشود دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي كم بوده كه نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ايم كه بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمكي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي كند! 
اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يك زير زميني بگيرد. ميگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد. ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يك خانه درختي درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست.. از آن موقه خاله با من قهر است. 
قهر بهتر از دعواست. آدم وقتي قهر مي كند بعد آشتي مي كند ولي اگر دعوا كند بعد كتك كاري مي كند بعد خانومش مي رود دادگاه شكايت مي كند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان! 
البته زندان آدم را مرد مي كند.عزدواج هم آدم را مرد مي كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است! 

این بود انشای من !!!

داستان طنز "خواستگاری"




 

اوایل شب بود. دلشوره عجیبی تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اینكه راه افتادیم به اصرار مادرم یك سبد گل خریدیم. خدا خیر كسانی را بدهد كه باعث و بانی این رسم و رسومهای آبكی شدند. آن زمانها صحرای خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل می كندن و كارشان راه می افتاد، ولی توی این دوره و زمونه حتی گل خریدن هم برای خودش مكافاتی دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اینكه وارد گلفروشی بشوی مثل "گل سرخ" سرحال و شادابی ولی وقتیكه قیمتها را می بینی قیافه ات عین "گل میمون" می شود. بعدش هم كه از فروشنده گل ارزان تر درخواست می كنی و جواب سر بالای جناب گلفروش را می شنوی، شكل و شمایلت روی "گل یخ" را هم سفید می كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقیر سراپا بی تقصیر هنوز در اوان سنین جوانی، حدود ای "سی و نه" سالگی بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوی نیز نیازی به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمی نمودم منتهی به علت اینكه بعضی از فوامیل محترمه خطر ترشی افتادگی، پوسیدگی روحی و زنگ زدگی عاطفی اینجانب را به گوش سلطان بانوی خاندان مغزّز "مقروض السلطنه" یعنی وزیر "اكتشافات، استنطاقات و اتهامات" رسانده بودند فلذا برای جلوگیری از خطرات احتمالی عاق شدگی زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و میراث نداشته و یا حرام شدن شیر ترش مزه نخورده سی و هشت سال پیش و متعاقب آن سینه كوبیدن ها و لعن و نفرین های جگرسوز نمودن و آرزوی اشّد مجازات در صحرای محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه های فامیل و همسایه مبنی بر قبول شدن در رشته های دانشگاهی؛ نانوایی سنگكی اطاق عمل، تایتانیك پزشكی، مهندسی فوتولوس و متلك شناسی هنرهای تجسمی، صلاح را بر آن دیدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پیشگیری از بمباران شدن توسط هواپیماهای تیز پرواز "لنگه كفشهای F14" و موشكهای بالستیك "نیشگون ها و سقلمه های F11" و غش و ضعف های گاه و بیگاه "مادر سالار" به همراه از خانه بیرون كردنهای "پدر سالار" و تهدیدات جانی و مالی فوق العاده وحشتناك "همشیره های مكرّمه" با مراسم خواستگاری امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.

خلاصه كلام به هر جان كندنی كه بود به مقصد رسیدیم. بعد از مدتی در باز شد و قیافه پدر و مادر عروس خانم از دور نمایان شد. چشمتان روز بد نبیند! پدر عروس كه فكر می نمود من بوده ام كه ارث بابای خدا بیامرزشان را بالا كشیده ام، چنان جواب سلامم را داد كه دیگر یادم رفت به او بگویم مرا به غلامی بپذیرد، از همین حالا معلوم بود كه بیشتر از غلامی و نوكری خانواده شان چیزی به من نمی ماسد!مادر عروس خانم نیز چنان برو بر به چشمانم خیره شده ورانداز می نمود كه اولش فكر كردم قرار است خدای نكرده با ایشان ازدواج كنم، فقط مانده بود بگوید كه جورابهایت را هم در بیاور ببینم پاهایت را سنگ پا زده ای یا نه!!! بعدش هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسید. معلوم بود كه از حالا باید خودم را روزی حداقل یك فصل كتك خوردن از دست برادرهای عروس آماده می نمودم. به خاطر همین هم با خودم تصمیم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسی ما موافقت شد سری به اداره بیمه "فدائیان راه ازدواج" زده و خودم را بیمه "شكنجه زناشوئی" و بیمه "بدنه شخص ثالث" كنم!

علی ایحال، بعد از مدتی انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف های مكش مرگما تحویل هم دادن، عروس خانم هم با سینی چای قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چی مامان گودزیلا را از پشت بسته بود! بعد از اینكه چای جوشیده دست خانوم خانوما را میل كردیم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ایشان آنقدر از فواید ازدواج و اینكه نصف دین در همین عمل خیر گنجانده شده است و بعدش هم بایستی ازدواج را ساده برگزار كرده و خرج بالای دست داماد نباید گذاشت، گفت و گفت كه به خود امیدوار شدم و كم كم آن رفتار خشن اولشان را به حساب ظاهر بینی و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اینكه سخنان وزیر ارشاد، پدر زن آینده به پایان رسید، وزیر جنگ، مادر زن عزیز شروع به طرح سوالات تستی به سبك كنكور سراسری كرد. ابتدا مادر عروس با یك لبخند ملیح و دلنشین از شغل اینجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفی كردم. كفر ابلیس عارضتان نگردد! مادر عروس كه انگار تیمور لنگ قرار است دوباره به ایران حمله كند چنان جیغی زده و به گونه ای مرا به زیر رگبار ناسزاهای اصیل پارسی رهنمون ساخت كه از ترس نزدیك بود دو پای داشته را با دو دست دیگر به هم پیوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق پذیرایی طبقه پنجم ساختمان به بیرون پریده و سفر به ولایت عزرائیل را آغاز نمایم. در ادامه جلسه بازجویی (ببخشید خواستگاری) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ویلای شمال و اینكه قرار است تعطیلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشریف برده یا سواحل دلپذیر شاخ آفریقا، سولات بسیار مطبوعی را مطرح نمودند. خانمم نیز از فرصت بدست آمده استفاده ابزاری كرده و مدل ماشینی را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمایم از من جویا شد. بنده ی ندید بدید هم كه تا حالا توی عمر شریفم بهترین ماشینی كه سوار شده ام اتوبوس شركت واحد بوده است از اینكه توانایی حتی خرید یك روروك یا سه چرخه پلاستیكی اسباب بازی را نیز نداشته و نمی توانستم همراه با خواهر دردانه ایشان سوار بر "اپل كوراساو" و "دوو سیلویا" و "پیكان خمیری" در خیابانهای "شهرك شرق و میر عروس و خوشبخت آباد" ویراژ داده و دلم دیمبو و زلم زیمبو راه بیندازم كمال تأسف و تأثر عمیق خویش را بیان نمودم. بابای عروس هم كه در فواید ساده برگزار كردن مراسم عروسی یك خطبه تمام سخنرانی كرده بود از من برای دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شیبدار، آشپزخانه اوپن و دستشویی كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نیاوران را می گرفت. هر چند كه حضرت اجل نیز بعد از اینكه فهمید داماد آینده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره نشینی را انتخاب نماید نظرشان در مورد دامادهای گوگولی مگولی برگشته و به من لقب "گدای كیف به دست" را هدیه نمودند!

بعد از تمام این صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسید. اولین سوال ایشان در مورد موسیقی بود و اینكه بلدم ارگ و گیتار و تنبك بزنم یا نه؟ واقعاً دیگر این جایش را نخوانده بودم. مثل اینكه برای داماد شدن شرط مطربی و رقص باباكرم نیز جزء واجبات شده بود و ما خبر نداشتیم! دومین سوال ایشان هم در مورد تكنولوژی مخابرات خلاصه می شد، عروس خانم تلفن موبایل را جزء لاینفك و اصلی زندگی آینده شان می دانستند، من هم كه تا حالا بهترین تلفنی كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومی سر كوچه مان بوده توی دلم به هر كسی كه این موبایل را اختراع كرده بود بد و بیراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبایل عذر خواهی نمودم. بعد از این كه عروس خانم فهمید كه از موبایل هم خبری نیست سگرمه هایش را درهم كرده و مرا یك "بی پرستیش عقب افتاده از دهكده جهانی آقای مك لوهان" توصیف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بی شخصیت از كار با اینترنت و ماهواره هم سر در نیاورده و نمی توانم مدل لباس عروسی ایشان را از آخرین "بوردهای مد 2000 افغانستان" بیرون بیاورم، تازه تر شده و چنان برایم خط و نشان كشید كه انگار مسبب قتل "راجیو گاندی" در هندوستان عموی بنده بوده است و لاغیر!

در ادامه سوالات فوق، علیا مخدره از من توقع برگزاری مراسم عروسی در باشگاه یا هتل را داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسی كه توی باشگاه برگزار نشود باعث سر شكستگی جلوی فامیل و همسایه ها می شود! والله، اینجایش كه دیگر برایم خیلی جالب بود ما تا حالادیده بودیم كه باشگاه جای كشتی گرفتن و فوتبال و والیبال بازی كردن است ولی مثل اینكه عروس خانم های جدید زمین چمن و تشك و تاتامی را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند، الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداری و پرستاری از "گربه ها و سگهای ایشان" در منزل آینده مربوط می شد كه این بار دیگر جداً نیاز به وجود متخصصین باغ وحش شناسی و انجمن دفاع از حقوق بقای وحش احساس می گردید تا برای به سرانجام رسیدن این ازدواج میمون و خجسته كمی فداكاری به خرج و راه و روشهای "معاشرت دیپلماتیك" با آن موجودات زبان بسته را نیز به داماد فدا شده در راه عشق "هاپوها و میو میوها" آموزش می دادند، بعد از تمام این وقایع ناخوشایند نوبت به مهریه رسید. خواهر كوچكتر عروس به نیت صدو دوازده نفر از یاران "لین چان" در سریال "جنگجویان كوهستان" اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهریه خواهر تحفه اش باشد و به نیت اینكه در سال هزار و سیصد و چهل نه به دنیا آمده، هزار و سیصد و چهل و نه سكه نقره هم به مهریه اش اضافه شود! باز جای شكرش باقی بود كه سال تولد در ایران "شمسی" می باشد اگر "میلادی" بود چه خاكی به سرم می كردم! بعد از قضیه مهریه نوبت شیربها شد. مادر عروس به ازای هر سانتیمتر مكعب از آن شیر خشكی به دختر خودش داده بود برای ما دلار، یورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشیمی كرمانشاه و تراكتورسازی تبریز را حساب كرده به طوریكه احساس نمودم كه اگر یك ربع دیگر توی این خانه بنشینیم خواهند گفت كه لطفاً پول آن بیمارستانی را كه عروس خانم در آنجا بدنیا آمده و پول قند و چایی مهمانهایشان را هم ما حساب كنیم!

بعد از تمام این حرفها مادر بخت برگشته ما یك اشتباهی كرده و از جهیزیه ننه فولاد زره، عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم را پول دوست، طماع، گدای هفت خط، تاجر صفت، دلال، خیانتكار جنگی و جنایتكار سنگی معرفی كردند كه انگار مسبب اصلی شروع جنگ جهانی دوم مادر نئونازی بنده بوده است، نه جناب هیتلر! به هر تقدیر در پایان مراسم بعد از كمی مشورت خانواده عروس جواب "نه" محكم و دندان شكنی را تحویلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده یأجوج و مأجوج به خانه رجعت نمودیم، پس از آن "دفتر معاملات ازدواج" با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر همچون ابوعلی سینا مجرد مانده و عناصر نامطلوبی به مانند خواستگاری و ازدواج و تأهل را نیز تا ابد به فراموشی بسپارم، بیخود نیست كه از قدیم هم گفته اند؛ آنچه شیران را كند روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج است، ازدواج!!!


نویسنده : هوشمند ورعی
ارسال کننده : رضا فلاحتی فرد

مصرف گردو

مرتضی صفوی متخصص تغذیه در گفتگو با فارس گفت: مصرف گردو برای تنظیم فشارخون و تنظیم قند خون مفید است‌ و از پاركینسون و آلزایمر پیشگیری می‌كند. او افزود: گردو بهترین منبع منگنز، مس، منیزیم، فسفر، روی، آهن، كلسیم و سلنیوم است. به همین خاطر مصرف آن موجب افزایش قابلیت ارتجاعی رگ‌های بدن‌ می‌شود و برای افزایش قدرت ذهن، هوش مفید‌ و‌ تنگی نفس‌ مفید است.

این متخصص تغذیه اضافه كرد: گردو از لخته شدن خون نیز جلوگیری كرده به تنظیم سوخت و ساز در بدن كمك می‌كند ‌و برای جلوگیری از سنگ كیسه صفرا مفید بوده و از استخوان‌ها محافظت می‌كند‌.

صفوی با اشاره به ضرورت گنجاندن گردو در برنامه غذایی كودكان گفت: كودكانی كه مقدار امگا 3 در برنامه غذایی آنها كم است، اختلال‌هایی مانند بیش‌فعالی‌، مشكلات رفتاری، كج خلقی و مشكلات خواب دارند كه مصرف گردو می‌تواند این مشكلات را تا حدی كاهش داد.

خواب

روتم كوهن (Rotem Cohen) : اگر شما به طور مداوم بیش از حدی که میخواهید و مجازید، میخوابید، بدانید که در دنیا مانند شما کم نیست. من شخصا عادت داشتم که روزی ۱۰ ساعت بخوابم که این زمان حداقل دو بار در هفته گاهی تا "شبی" ۱۴ ساعت هم افزایش میافت.

در نتیجه من میتوانم با توجه به تجربه شخصی و با اطمینان به شما بگویم که "در اکثر موارد، خواب بیش از حد میتواند به تمام سیستم خوابیدن شما آسیبی جدی وارد کند." شما به سرعت به خوابیدن اعتیاد پیدا میکنید، زیرا دیگر خواب شما طبیعی و با کیفیت خوب و مناسب نیست.

:: تاثیرات منفی خواب بیش از حد


کاملا واضح است که بیش از حد خوابیدن، موجب اتلاف وقت شده و کمبود وقت نیز موجب بی فایدگی و ناتوانی در انجام وظایف و مسئولیتهای روزانه میشود. گاهی هنگامی که بیش از حد میخوابید، دچار خجالت شده و نسبت به خود خشمگین میشوید که این حالت به تدریج میتواند تاثیری منفی بر عزت نفس شما داشته باشد. این علت و معلولهای خواب بیش از حد میتوانند در یک چرخه پایان ناپذیر مداوم بر یکدیگر تاثیر گذاشته و مدام شرایط شما را سخت تر کنند.

 بیش از پیش افسرده میشوید، بیش از پیش میخوابید … اما از کجا بدانید که واقعا به این خواب اضافه نیاز ندارید؟! دیگر زمان اضافه ای برای رسیدگی به امور شخصی ندارید؛!برای مثال: شما اندکی افسرده هستید؛ بیش از حد میخوابید؛

- گزینه اول: آن را حس میکنید. زیرا پس از خواب مفرط، اصلا احساس تجدید قوا و پر انرژی بودن نمیکنید. برعکس، کاملا خواب آلود هستید گاهی اوقات چشم یا سرتان هم درد میکند، گیج هستید و حتی ممکن است نتوانید حواس خود را متمرکز کنید.

- گزینه دوم: شما واقعا به خواب اضافه نیاز داشته اید. زیرا به اندازه کافی خوب نمیخوابید.

در هر دو مورد، اگر شبی بیش از ۸ ساعت میخوابید و میل دارید بدانید که چگونه میتوانید با کمتر خوابیدن، به همین اندازه استراحت کنید، به خواندن مطالب زیر ادامه دهید:

:: دلایل خواب بیش از حد


همانطور که گفتیم، یک دلیل خواب بیش از حد شما میتواند کیفیت بد خواب باشد. دلایل داشتن چنین خوابی میتواند عادات یا شرایط بد و غیر اصولی مانند بیدار ماندن تا دیر وقت، انجام کارهای شیفتی، تغذیه نامناسب و محیط پر سر و صدا باشد. این حالت میتواند به دلیل ناهنجاریهای فیزیکی مانند قطع تنفس هنگام خواب یا Sleep apnea باشد.

اما بگذارید سوالی از شما بپرسم: فرض کنیم که شما در اکثر اوقات بیش از حد میخوابید و هر از گاهی دیر به سر کار میرسید. احتمال خواب ماندن شما در صبح روزی که باید زود بیدار شده و به هواپیمایی که شما را به تعطیلاتی طولانی میبرد برسید، چقدر است؟ متوجه منظورم شدید؟

بدین معنی که حتی زمانی که بد میخوابید و کسر خواب دارید، باز هم در زمانی که واقعا بخواهید، بیدار میشوید، مگر نه؟ شاید باید اعتراف کنید که در ذهن خود موانعی ساخته اید که شما را در تختخواب نگه میدارد. منظورم مشکلات احساسی/ روانی مانند افسردگی، کمبود انگیزه یا ترس از شکست است. شاید ترکیبی از بعضی یا تمام دلایل مذکور باشد که همراه با کمبود خویشتن داری و همچنین نیرویی که ما را اسیر عادات میکند، یکجا جمع شده و شما را در اکثر موارد وادار به خواب بیش از حد میکنند.

:: چگونه خواب بیش از حد را متوقف کنیم؟


ابتدا باید این احساس تعهد را در خود ایجاد کنید که حتما بر عادت خواب بیش از حد خود غلبه کنید. باید بدانید که "چرا" میخواهید چنین کنید. شما باید با دانستن این دلیل، در خود انگیزه غلبه بر این عادت را ایجاد کنید. سپس با برقرار کردن یک برنامه منظم خوابیدن و بیدار شدن و رعایت آن، سیستم خواب خود را دوباره به نظم درآورید.

چه زمانی به خواب میروید؟ چه زمانی بیدار میشوید؟ حداقل طوری برنامه ریزی کنید که هر روز (حتی اگر دیر خوابیدید و حتی در روزهای تعطیل) در یک ساعت مشخص بیدار شوید.
شما باید برای خود برنامه ای داشته و آن را به طور دقیق اجرا کنید. انجام این کار در ابتدا مشکل است زیرا ممکن است سیستم خوابتان آسیب دیده باشد. یک نمونه ساده آن این است که اگر امروز صبح بیش از حد خوابیده باشید، زود خوابیدن در شب برایتان مشکل خواهد بود.

:: پس باید چه کنید؟


باید به هر روشی که بتواند شما را یک بار درست سر موقع بیدار کند متوصل شوید و یک چرخه تازه را آغاز کنید. چند ساعت زنگ دار را تنظیم کرده و همه را با هم و در جاهای مختلفی که نتوانید خاموششان کنید بگذارید، از دوستی بخواهید که به شما تلفن کند، همسرتان را به کمک بطلبید و خلاصه هر کاری میتوانید انجام دهید. به یاد داشته باشید که "باید" به محض بیدار شدن از جای خود برخیزید و فرصت دوباره به خواب رفتن را به خود ندهید. البته این تازه اول کار است، پس از این شما باید:

- شرایط مناسب را برای داشتن خوابی خوب در شب محیا کنید و عوامل مخرب (نور، سر و صدا، عادت تماشای فیلم در رختخواب و…) را حذف کرده یا تعدیل کنید
- روشی مناسب و عملی برای بیدار شدن خود پیدا کرده و هر روز از آن استفاده کنید
- بر روی انگیزه های خود و انضباط شخصی متمرکز شده، آنها را تقویت کنید
فراموش نکنید که عادات، اکتسابی هستند و هرچند تغییر دادن آن در ابتدا مشکل به نظر میرسد، اما به خصوص در مورد خواب، الگوهای تازه سریع جا میافتند و شما پس از چند روز متوجه میشوید که به موقع و بدون نیاز به شنیدن زنگ ساعت یا ریخته شدن آب بر صورتتان! از خواب بیدار شده اید.

منبع : سایت 

:: عادات غذایی و اثرات نامطلوب در تغذیه و سلامت ::.

 


 

عادات غذایی، یكی از مهمترین عوامل موثر در شكل گیری الگوی غذایی انسان است كه تعیین كننده چگونگی انتخاب، آماده كردن، طبخ، مصرف و نگهداری موادغذایی می باشد. عادات غذایی ریشه در عوامل مختلفی مانند شرایط اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، جغرافیایی، مذهبی، كشاورزی و بسیاری عوامل دیگر دارد كه سینه به سینه و نسل به نسل به افراد رسیده و ریشه در باورهای انسان دارد. ما معمولا بدون تفكر و تعمق، از عادات غذایی پیروی می كنیم و توجهی به اثرات آنها در سلامت خود نداریم، در حالیكه بسیاری از عادات غذایی معمول ما ممكن است نامناسب بوده و اثرات نامطلوب و گاه جبران ناپذیری در سلامت ما بجای گذارد. بنابراین شناخت عادات غذایی و تاثیر آنها در سلامت انسان، در شكل گیری الگوی غذایی صحیح و مناسب و برخورداری از تغذیه كافی، متعادل و متنوع، گام بسیار موثری است. اكنون پاره ای از عادات غذایی را كه می توانند اثرات نامطلوبی در تغذیه و سلامت انسان به جا گذارند را بررسی می كنیم :

1. سرخ كردن مواد غذایی به مدت طولانی


برای سرخ كردن غذا معمولا از روغن زیاد استفاده می شود. مصرف روغن به مقدار زیاد باعث افزایش وزن و چاقی می شود كه عوارض ناگواری را به همراه خواهد داشت. بهنگام سرخ كردن، درجه حرارت غذا به خیلی بالاتر از حرارت جوش میرسد و در چنین دمایی اكثر مواد مغذی موجود در غذا ارزش تغذیه ای خود را از دست می دهند. در درجات حرارت بالا و در اثر استفاده از روغن زیاد هضم مواد غذایی مشكل خواهد شد، بنابراین غذای سرخ شده هضم مشكل تری نسبت به غذای آب پز دارد. ناگفته نماند مصرف روغن زیاد كه برای سرخ كردن غذا بكار میرود موجب بالا رفتن چربی های خون شده و در نتیجه انسان را در معرض عوارض قلبی - عروقی قرار میدهد.

2. افزودن نمك زیاد به غذا

یكی از وظایف نمك، نگهداری آب در بدن است بنابراین مصرف نمك زیاد موجب جمع شدن آب در بدن و ایجاد ورم می شود. مصرف نمك زیاد، بخصوص برای افرادی كه مبتلا به افزایش فشار خون می باشند، مفید نبوده و باعث بالا رفتن فشار خون و در نتیجه مساعد كردن زمینه برای بروز سكته های قلبی و مغزی می شود.

3. نوشیدن چای بعد از غذا


چای دارای ماده ای است به نام تانن كه با آهن موجود در منابع گیاهی ایجاد تركیبی به نام تانات آهن می كند و موجب دفع آهن از بدن می شود. بدیهی است كه این امر به خصوص برای افرادی كه مبتلا به كم خونی و فقر آهن هستند مضر بوده و كم خونی آنان را تشدید می كند. چای حاوی یك فاكتور ضد ویتامین B1 (تیامین) است و مانع استفاده بدن از ویتامین B1 می شود. بنابراین نتیجه می گیریم كه مصرف چای با فاصله كوتاهی بعد از غذا یا همراه غذا، می تواند انسان را در معرض كمبود آهن و نیز كمبود ویتامین B1 قرار دهد. بخصوص چنانچه مقدار آهن یا ویتامین B1 در غذای انسان كافی نباشد می تواند اثرات مضر قابل توجهی را از خود بجا بگذارد.

4. نوشیدن آب و مایعات زیاد همراه غذا


نوشیدن مایعات به مقدار زیاد همراه غذا، موجب رقیق كردن شیره های گوارشی شده و در نتیجه شیره های گوارشی نمی توانند اثر كامل در هضم مواد غذایی داشته باشند كه نتیجه آن اختلال در هضم و جذب مواد غذایی و ایجاد نفخ و اختلال در دستگاه گوارش می باشد.

5. تند غذا خوردن و خوب نجویدن غذا

اولین مرحله هضم بعضی از مواد غذایی، در دهان و بوسیله آنزیم پتالین موجود در بزاق دهان انجام می شود و این در صورتی است كه غذا به خوبی جویده و خرد شده و با بزاق دهان آغشته گردد. چنانچه با عجله بخوریم و غذا را به خوبی نجویم، در هضم و جذب مواد غذایی اختلال ایجاد می شود و این امر می تواند موجب سنگینی و دل درد و ناراحتیهای گوارشی بشود.

6. استرس، هیجان به هنگام مصرف غذا


هر نوع استرس و هیجان به هنگام مصرف غذا موجب اختلال در ترشح آنزیمها و شیره های گوارشی شده و در نتیجه باعث اختلال هضم و جذب مواد غذایی شده و مواد مغذی نمی توانند بطور كامل به مصرف سلولها برسند. در نتیجه ممكن است انسان در معرض سوء تغذیه و عوارض ناشی از آن قرار گیرد. علاوه بر آن، اختلال در هضم و جذب مواد غذایی می تواند موجبات بروز اختلالات گوارشی متعددی بشود.

7. مصرف مواد غذایی فاقد ارزش تغذیه ای

اگر موادی مانند چیپس، غلات حجیم شده، نوشابه های گازدار، انواع شكلات، آب نبات و غیره به میزان زیاد مصرف گردد و یا نزدیك به وعده های اصلی خورده شود و در واقع جلوی اشتهای انسان را برای صرف غذا در موقع صبحانه، ناهار و شام بگیرد، موجب می شود كه نیازهای تغذیه ای شخص بر آورده نشود و در نتیجه سوء تغذیه ایجاد گردد. زیرا این مواد فاقد ارزش تغذیه ای بوده و نمی توانند احتیاجات تغذیه ای انسان را تامین نمایند. بنابراین چنانچه جانشین غذای اصلی بشوند، موجب كمبودهای تغذیه ای شده و به سلامت انسان لطمه می زنند.

اگر مواد فوق الذكر علاوه بر غذای اصلی به مقدار زیاد مصرف شوند، چون پرانرژی و چاق كننده هستند موجب افزایش وزن و اختلالات ناشی از آن می شوند. بسیاری از تنقلات یا مواد غذایی كه به طور آماده در بازار بفروش میرسند، به علت نحوه آماده سازی، طبخ و نگهداری، ارزش تغذیه ای خود را به میزان زیادی از دست میدهند. همچنین ممكن است به علت عدم رعایت نكات بهداشتی در فرآیند تولید، دارای اشكالات بهداشتی بوده و مصرف آنها برای سلامت انسان مضر باشد. افزودنیهای مختلف از قبیل اسانسها، رنگها و نگهدارنده ها كه به بعضی از مواد غذایی افزوده می شوند از مواد طبیعی نبوده و جزء تركیبات شیمیایی هستند و اگر در مصرف آنها افراط شود، برای سلامت انسان مضر خواهد بود.

8. استفاده از روغن مایع برای سرخ كردن غذا


برای سرخ كردن غذا بخصوص به مدت طولانی نبایستی از روغن مایع استفاده شود. زیرا سریعتر از روغن جامد ذوب شده و باعث تشكیل موادی می شود كه برای سلامت انسان بسیار مضر است. لذا توصیه می شود روغن مایع به سالاد و یا به آب غذاهایی كه در حال طبخ است افزوده شود.

9. مصرف مواد غذایی فاقد فیبر

فیبر غذایی كه در منابع گیاهی مانند انواع سبزیها، حبوبات، غلات سبوس دار و میوه ها بخصوص با پوست وجود دارد، اثرات مهمی در سلامت انسان دارد. از جمله پیشگیری و درمان یبوست، پایین آوردن كلسترول خون و در نتیجه جلوگیری از بروز عوارض قلبی - عروقی و حفظ سلامت قلب.

در جوامعی كه از سبزیها و میوه ها و سایر منابع فیبر غذایی به مقدار زیاد استفاده می شود، ابتلا به سرطان به خصوص سرطانهای دستگاه گوارش به طور قابل توجهی كمتر است. فیبر غذایی موجب كنترل قندخون شده و برای افراد مبتلا به بیماری قند مفید است. به این ترتیب كه باعث می شود قند حاصل از مواد قندی - نشاسته ای غذا، به تدریج وارد خون شده و در نتیجه از بالا رفتن ناگهانی قندخون بعد از صرف غذا یا پایین افتادن ناگهانی قند خون به علت گرسنگی پیشگیری شود.

البته افراد مبتلا به دیابت، حتی با مصرف فیبر در مواد غذایی نبایستی در مصرف مواد قندی - نشاسته ای افراط نمایند. فیبر غذایی احتمال بروز فتق و واریس را نیز كاهش میدهد. مواد دارای فیبر چون حجیم هستند، جای زیادی را در معده اشغال می كنند و از اشتهای كاذب جلوگیری كرده و چون نیاز به جویدن زیاد دارند، مانع از پرخوری شده و لذا در پیشگیری از چاقی نیز موثرند.

10. حذف وعده های غذایی اصلی


بعضی افراد برای پیشگیری یا درمان چاقی یك یا دو وعده اصلی غذایی خود را حذف می كنند. این امر باعث می شود كه معده برای مدت زمان نسبتا طولانی خالی بماند و گرسنگی طولانی موجب كاهش قند خون شده و باعث ایجاد عوارضی از قبیل ضعف و سستی، خستگی، سرگیجه، اضطراب، بی حوصلگی و عوارض عصبی می شود.

علاوه بر مطالب فوق بدن انسان بصورت سیستماتیک هنگامی که به کمبود کالری دچار میگردد دستور ذخیره چربی را صادر نموده و اصطلاحاً فرد را دچار لقمه خواری مینماید، که بلافاصله پس از قطع رژیم، چاقی مفرط و رژیم زدگی را به دنبال خواهد داشت. كاهش وعده های اصلی غذایی ممكن است از نظر روانی نیز در انسان ایجاد استرس و احساس محرومیت از غذا خوردن بنماید كه این امر خود می تواند باعث بروز اختلالاتی در تغذیه و سلامت انسان بشود.

11. مصرف مواد شیرین پس از صرف غذا

برخی افراد معتقدند برای هضم غذا لازم است از مواد شیرین استفاده شود. این عادت چنانچه ادامه یابد، موجب چاقی و عوارض ناگوار ناشی از آن خواهد شد. پوسیدگی و خرابی دندانها، عارضه دیگری است كه به علت مصرف مواد شیرین رخ می دهد. زیرا اسیدی كه از مواد شیرین در دهان حاصل می شود، به سلامت دندانها لطمه زده و موجب پوسیدگی آنها می شود بنابراین از افراط در مصرف مواد شیرین باید اجتناب نمود.

12. یكنواختی برنامه غذایی روزانه


لازم است در برنامه غذایی روزانه از مواد متنوع استفاده شود، زیرا جذب و متابولیسم بعضی مواد غذایی در حضور مواد دیگر بهتر انجام می شود. ضمنا با ایجاد تنوع در غذای روزانه، نیازهای تغذیه ای انسان بهتر تامین خواهد شد.

13. تاثیر باورها بر تغذیه


در بعضی جوامع یا در بین بعضی خانواده ها باورهای خاصی در مورد تغذیه وجود دارد كه بعضی از این باورها ممكن است غلط یا مضر باشد. این قبیل باورهای تغذیه ای بخصوص در مورد رژیم های لاغری شایع است (مانند نخوردن غذا و روزه های طولانی یا خوردن تنها یک وعده غذایی در روز) و می تواند به سلامت افراد لطمات زیادی وارد آورد. بنابراین شناخت اینگونه باورها و تلاش در تغییر آنها، گام موثری در بهبود تغذیه خواهد بود. 

14. عادات غذایی غلط در بیماریها


به هنگام بیماری در بعضی جوامع، عادات غذایی خاصی وجود دارد که اکثرا برای سلامت انسان مفید نیست. مثلا برخی افراد به هنگام ابتلا به اسهال از آب استفاده نمی کنند که این عادت خطرناک بوده و می تواند به علت از دست رفتن آب بدن و جبران نشدن آب از دست رفته، منجر به مرگ به خصوص در کودکان و افراد مسن بشود. همچنین در بسیاری از بیماریهای عفونی و تب دار، بعضی ممنوعیت های غذایی از جمله عدم مصرف میوه ها و بعضی مواد پروتئینی مرسوم است که می تواند موجب بروز سوء تغذیه و تشدید بیماری شده و به این ترتیب به سلامت انسان لطمه وارد آورد.
 

 

کشمش

انگور خشک شده که همه آنرا به نام "کشمش" می شناسند، قرن ها پیش به وجود آمده است. کشمش در ایران و مصر در 2000 سال قبل از میلاد، تولید شده بود و دارای خواص فراوانیست که در اینجا به تعدادی از آنها اشاره می کنیم :

1. کشمش، میوه ای خشک و مغذی است و مانند دیگر خشکبارها در تمام سال یافت می شود.

2. کشمش، یک غذای پر انرژی، کم چرب و کم سدیم می باشد و برای افرادی که رژیم های کم سدیم را باید رعایت کنند بسیار مفید است.

3. کشمش، برای سلامت استخوان ها و جلوگیری از پوکی استخوان نقش مهمی را بر عهده دارد، به همین دلیل مصرف آن برای زنان قبل از یائسگی بسیار مفید است.

4. کشمش، دارای خاصیت آنتی اکسیدانی می باشد و از تخریب سلولی جلوگیری می کند.

5. کشمش، باوجودی که شیرین و چسبناک می باشد، بر دندان اثر مخربی ندارد و باعث خرابی دندان نمی شود، حتی می توان گفت این میوه خشک از فساد دندان جلوگیری می کند. کشمش، برای سلامت دندان و لثه بسیار مفید می باشد.

6. کشمش، منبع خوب ویتامین ها و عناصر مغذی بدن می باشد. عناصر و ویتامین هایی همچون آهن، پتاسیم، کلسیم و ویتامین B در کشمش موجود است.

7. کشمش، محتوی مقدار زیادی آهن می باشد. 600 گرم کشمش، 90 درصد آهن مورد نیاز روزانه بدن را تأمین می کند. 100 گرم کشمش در حدود 88/1 میلی گرم آهن دارد، در حالیکه 100 گرم گوشت گاو بین 4-2 میلی گرم آهن دارد.

8. کشمش، منبع خوب فیبر، آنتی اکسیدان و همچنین منبع خوب انرژی می باشد و فیبر باعث جلوگیری از سرطان کولون، کمک در جلوگیری از رشد غیر معمول سلول ها، بیماری ها و همچنین کنترل قند خون را می شود.

9. این میوه خشک باعث عملکرد صحیح رگ های بدن می شود.

10. کشمش، را به گوشت اضافه کنید تا مقدار چربی غذا را کم کند و مقدار فیبر و آهن را افزایش و مقدار سدیم را کاهش دهد.

11. کشمش، از سرطان جلوگیری می کند.

12. کشمش، میزان LDL یا کلسترول بد را در خون کم می کند و باعث کاهش بیماری قلبی می گردد.

13. اگر به مدت 4 هفته هر روز کشمش مصرف کنید، آنتی اکسیدان در خون افزایش و کلسترول بد( LDL) کاهش می یابد.

14. کشمش، آنتی اکسیدان از پیری و بیماری های حاصله از آن را می کاهد.

15. کشمش، موجب کاهش استرس می گردد.

16. کشمش، دهان را خوشبو می کند.

17. کشمش، برای درمان بی نظمی معده و یبوست مصرف می شود. برای جلوگیری از این ناخوشی ها می توانید، 6-5 عدد کشمش را خیس کنید و بعد از چند ساعت، آب آن را بنوشید.

18. تحقیقات نشان داده است که ورزشکارانی که قبل و در حین ورزش، حدود یک فنجان کشمش مصرف می کنند، بهتر از بقیه، سلول های بدنشان را از آسیب حفظ می کنند.

19. کشمش، به علت داشتن قند فروکتوز، دارای خاصیت مصرف سریع انرژی و کاهش وزن نیز می باشد.

20. کشمش، مانند هویج، برای سلامتی چشم نیز خوب است.

21. کشمش، باعث تقویت اعصاب می شود.

22. کشمش، سستی و رخوت را از بدن دور می کند.

23. با خوردن کشمش، غضب را از خود دور کنید.

24. کشمش موجب از بین رفتن آب اضافی بدن می گردد.

25. کشمش، منبع خوب ویتامین D و هورمون استروژن می باشد.

26. کشمش، اسپاسم یا گرفتگی عضلانی را کم می کند.

27. سعی کنید هنگام مصرف ماست و یا سالاد، "کشمش" را نیز به آنها اضافه کنید.
 

.:: دیــابت ، پایه‌های اصلی پیشگیری، درمان و کنترل ::.

 

اصولا یکی از اصلی‌ترین پایه‌های درمان دیابت، تغییر روش زندگی است. یعنی بیمار دیابتی که تا دیروز چربی زیاد مصرف می‌کرده و سیگار می‌کشیده باید تغذیه‌اش را مراعات کرده و سیگارش را ترک کند.

یکی از موارد تغییر روش زندگی در افراد دیابتی ورزش و افزایش فعالیت‌های روزانه است البته با زندگی امروزی خیلی نمی‌توان از بیمار دیابتی انتظار داشت که به راحتی ورزش را به برنامه و عادات زندگی‌اش اضافه کند چون بالاخره زندگی امروزی ماشینی شده است مثلا برای عوض کردن کانال تلویزیون که تا 20، 30 سال قبل باید فرد بلند می‌شد و می‌رفت جلوی تلویزیون، امروز دستگاه کنترل از راه دوری ساخته شده که عدم تحرک را به ما القا می‌کند اما ورزش در بیماران دیابتی کمی ‌با بقیه فرق دارد.


اگرچه ورزش چه در افراد دیابتی و چه در افراد سالم باعث سلامت می‌شود اما فواید ورزش در افراد دیابتی به مراتب بیشتر است. توصیه می‌شود که در هفته 150 دقیقه ورزش برای سلامت لازم و کافی است. یا به عبارتی پنج روز در هفته، روزی 30 دقیقه. حتی گفته می‌شود که لازم نیست این 30 دقیقه پشت سر هم باشد. یعنی بیمار دیابتی می‌تواند در سه فرصت جدا از هم مثلا صبح و بعد از ظهر و شب، یک مسافت را به مدت 5 دقیقه برود و 5 دقیقه برگردد. به همین سادگی می‌توان ورزش را وارد برنامه روزانه کرد. برای این برنامه ورزشی هیچ بهانه‌ای وجود ندارد چون نه خرجی دارد نه خیلی زمان نیاز دارد.

اینکه می‌گوییم ورزش در دیابت بسیار مفیدتر از سایرین است، به این دلیل است که ثابت شده ورزش اثری دقیقا مشابه انسولین روی قند خون دارد. به این ترتیب که ورزش با همان مکانیسم انسولین باعث وارد شدن گلوکز به سلول‌های عضلانی بدن شده و میزان قند خون را کم می‌کند. جالب هم اینجاست که اثر هر بار ورزش کردن تا حدود 24 ساعت روی قند خون می‌ماند بنابراین ورزش یکی از پایه‌های اصلی درمان و کنترل دیابت است.

حتی ثابت شده که ورزش در پیشگیری از ابتلا به دیابت موثر است. در تحقیقات گسترده‌ای در بیست و چند مرکز تحقیقاتی آمریکا، دانشمندان عده‌ای از افراد دارای شرایط پر خطر برای ابتلا به دیابت را که هنوز دیابتی نشده بودند، به دو گروه تقسیم کردند. به یک گروه پیشاپیش متفورمین تجویز کرده و به گروه دیگر هفته‌ای 150 دقیقه ورزش تجویز کردند. سپس دریافتند، متفورمین حدود 30 درصد از ابتلا به دیابت پیشگیری می‌کند. درحالی که ورزش حدود 50 درصد از ابتلا به دیابت پیشگیری می‌کند بنابراین ورزش یکی از پایه‌های پیشگیری از دیابت در افرادی است که احتمال ابتلا به دیابت در آنها بیشتر از سایرین است.

:: نشانه‌های دیابت در بزرگسالان و کودکان


گروه سلامت جام جم آنلاین: دیابت یا بیماری قند نوعی اختلال در سوخت و ساز (متابولیسم) بدن است. در حقیقت در این بیماری، بدن بیمار انسولین تولید نمی‌كند (دیابت نوع یك) یا این‌كه انسولین موجود در بدن قادر نیست وظیفه خود را به درستی انجام دهد(دیابت نوع دو).

انسولین هورمونی است كه توسط سلول‌های بتا در پانكراس ترشح می‌شود و قادر است كه گلوكز را از خون گرفته و قند لازم برای سوخت و ساز بدن را به سلول‌ها برساند و در نتیجه انرژی لازم سلول‌ها را فراهم كند.

چنانچه قند موجود در خون نتواند وارد سلول‌ها شود، قند خون افزایش می‌یابد. در نتیجه وظیفه اصلی انسولین كاهش قند خون است. دیابت نیز دارای انواع مختلفی است. دیابت نوع یك، دیابت نوع دو، دیابت بارداری و دیابت به علل متفرقه.

:: دیابت نوع یك یا دیابت وابسته به انسولین


به رغم این‌كه دیابت نوع یك ممكن است برای تمام سنین پیش آید، اما معمولاً در میان كودكان و نوجوانان بیشتر شایع است. برای همین در گذشته به آن دیابت دوره نوجوانی یا دیابت دوره كودكی نیز گفته می‌شد. 10 تا 15 درصد كل موارد دیابت، دیابت نوع یك می‌باشد. در این بیماری بدن توانایی تولید انسولین كافی را از دست می‌دهد. روش درمانی آن نیز تزریق انسولین یا استفاده از پمپ انسولین و كنترل دائمی قند خون است.

با بروز دیابت نوع یك در میان كودكان، بدن كودك دیگر انسولین تولید نكرده و شما باید این انسولین را توسط تزریق جایگزین كنید. تشخیص این نوع دیابت در ابتدا ناخوشایند و تلخ خواهد بود. ولی بالاخره شما و كودكتان (بسته به سن وسالش) باید تزریق انسولین، شمارش واحد كربوهیدرات و روش كنترل قند خون را بیاموزید.

دانستن این نكته مهم است كه با درمان و پیگیری مناسب، كودك مبتلا به دیابت نوع یك می‌تواند زندگی طولانی و سالمی داشته باشد.

:: علائم بیماری دیابت


شروع دیابت نوع یك بسیار ناگهانی و ناراحت‌كننده است، و علائم آن در كودكان معمولاً سریع و طی چند هفته بروز می‌كند. این علائم شامل موارد زیر است:

1. افزایش عطش و تكرر ادرار   2. گرسنگی شدید و دائم   3. كاهش وزن ناگهانی   4. خستگی مفرط و تاری دید

اگر هر كدام از این علائم را در كودكتان مشاهده كردید، حتماً و بدون فوت وقت به پزشك مراجعه كنید.

:: عوامل بروز بیماری دیابت


تاكنون علت دقیقی برای ابتلا به این بیماری مشخص نشده است، اما مواردی مانند عوامل وراثتی و ژنتیكی می‌توانند در بروز بیماری مؤثر باشند.

سابقه خانوادگی به این معناست؛ هر فردی كه والدین یا خواهر و برادرش دیابت نوع یك داشته است، امكان مبتلا شدنش به این بیماری نسبتاً بیشتر است.

همچنین باید بدانیم حضور برخی از انواع ژن‌ها (عامل ژنتیك) در ابتلا به دیابت نوع یك موثر خواهند بود.

با وجود تحقیقات گسترده در مورد دیابت نوع یك، متاسفانه هنوز راه‌حلی قطعی برای پیشگیری از آن ارائه نشده است.

:: رژیم غذایی


توجه به مقدار كربوهیدراتی كه یك فرد مبتلا به دیابت در هر وعده غذایی مصرف می‌كند اهمیت دارد. پس با آموزش در مورد شمارش كربوهیدرات‌ها، باید مصرف آنها را به طور دقیق انجام دهند. همچنین افراد مبتلا به دیابت نوع یك باید در زمان معین و با توجه به انسولین تزریقی غذای خود را مصرف كنند.
 

 

راز محبوبيت آقاي ” گاف” !

 

 

قدرت مظاهری



سال پنجاه و هفت و توي تب و تاب انقلاب و شعاردادنا و بگير و ببندا، ما توي يه آبادي محروم ودور افتاده زندگي مي كرديم و همون جا هم مدرسه مي رفتيم.آبادي ما، نه آب خوردني داشت كه آدم تشنه اي رو دلخوش كنه و نه برقي داشت كه گرماي تابستون، بشه باهاش ياد اديسون افتاد. همه دار و ندار آبادي، يه رودخونه بود كه تابستون تا تابستون، اين ورش مردا و اون ورش هم زناي آبادي آبتني مي كردن و عقده  گرما رو،  يه جورايي رو سر آب خالي مي كردن.

مدرسه آبادي اما بر خلاف كوچه ها و در و ديوارا كه هيچ رنگ و بويي از تجدد و مدرنيته نداشتن. يه عمارت آجري شيك و پيك  بود كه اون رو ساخته بودن واسه مهندسايي كه گاه گداري گذرشون به آبادي ما مي افتاد و مجبور بودن شب شون رو اونجا صبح كنن. معلماي مدرسه هم به غير از آقاي " ميم "، همه شون شهري بودن و از شهر مي اومدن. پنج تا معلم داشتيم كه كلاساي اول تا پنجم رو اداره مي كردن با اين توضيح كه آقاي " ميم " كه هم ولايتي ما هم بود و بچه آبادي خودمون به حساب مي اومد، علاوه بر اداره كلاس پنجم، مدير مدرسه هم بود.

 البته آقاي "ميم" نه فقط مدير مدرسه، كه همه كاره آبادي بود. از اذون صبح تا اذون مغرب دنبال كاراي عقب مونده مردم و عمران و آبادي ولايت بود. يه روز دنبال جاده بود، يه روز دنبال آب لوله كشي، فرداش دنبال آوردن نونوايي، فرداي ديگه دنبال گرفتن امتياز يه تراكتور واسه آبادي و خلاصه از اين جور كارا. طوري مشغول بود كه كمتر فرصت مي كرد سر كلاسش هم حاضر بشه و هميشه اوقات معلماي ديگه، كلاسش رو مي گردوندن. دلش مي خواس آبادي ما بشه گلستون و آدماش بين باقي آباديا آقايي كنن واسه خودشون.

واقعا هم داشت به يه جاهايي مي رسيد. هر روز سر و كله چن تا مهندس شهري يا ماموراي بخشداري و فرمونداري توي آبادي پيدا مي شد كه اومده بودن واسه پيگيري جاده و زهكشي و كانال كشي و نونوايي و حمام و تقاضاهاي ديگه اي كه آقاي " ميم " داده بود.توي همين اوضاع و احوال ، يه روز معلم كلاس ما كه دوم دبستان بوديم ، اومد سر كلاس و گفت از فردا منتقل مي شه شهر و قراره يه معلم ديگه به جاش بياد و بشه معلم ما. معلمه رو واقعا دوسش داشتيم و دل مون مي خواس تا آخر مدرسه پيش مون بمونه ولي مثل اينكه سمبه بالاييا پرزورتر از ما بود كه آخرش كار خودشون رو كردن و يه آدم عصاقورت داده برج زهرمار كه هميشه خدا هم غبغبش تا روي چاك بلوزش پايين اومده بود، فرستادن سر كلاس ما.

اسم اين شازده هم آقاي "گاف" بود. آقاي "گاف" از همون روز اول، گربه رو دم حجله كشت و با كشيده محكمي كه توي گوش يكي از بچه ها زد و يكي از دندوناش رو شكوند و ريخت توي دهنش،  هر جيك زدني رو توي گلوي ما خفه كرد. هنوز دو سه روزي هم نگذشته بود كه فيل آقاي "گاف" ياد هندوستون كرد و گفت الا و بالله بايد بشه مدير مدرسه.ظاهرا – يعني جوري كه ما بعدا فهميديم – رفته بود اداره شهر و پشت سر آقاي "ميم" كلي بدگويي كرده بود كه مثلا همه اش اين ور و اون وره و سر كلاسش حاضر نمي شه و بچه ها رو خيلي آزاد گذاشته و آبادي رو كرده تفرجگاه مهندسا و از اين قماش بدگوييا.

بعدش هم يه روز كه آقاي " ميم " نبود، بچه ها رو جمع كرد و كلي بهشون وعده و وعيد داد كه امسال همه تونو قبول مي كنم و براتون از شهر جايزه مي آرم و لباساي خوشگل خوشگل واسه تون مي خرم و كفشاي فانتزي بهتون مي دم و خلاصه با اين حرفاش خيلي از ما بچه دهاتيا رو خام كرد. ما هم كه دلمون به همين چيزا خوش بود، روز شماري مي كرديم كه آقاي "ميم" از مديريت مدرسه خلع بشه و آقاي " گاف " جاي اون رو بگيره. آقاي "گاف" يه روز اومد سر صبحگاه و بعد از دعا، شروع كرد به حرف زدن كه اين "ميم" داره به آبادي تون خيانت مي كنه و شماها، همه تون بايد الآن پولدار باشين و سر سفره هاتون مرغ بريون بخورين و لباساي قشنگ قشنگ بپوشين و چيزاي خوب خوب داشته باشين و خلاصه بعد از اين كه كلي رو مخ ما كار كرد، گفت فردا قراره بازرس بياد و ببينه شماها من رو بيشتر دوس دارين يا آقاي "ميم" رو.

بعدش هم يه مشت كفشاي لاستيكي رو پخش كرد بين بچه ها كه همه مثل زنبوراي رو لاشه، ريختن رو كفشا و توي يه چشم به هم زدن، همه شون رو بردن. فردا كه بازرس اومد، همه مون جمع شديم جلوي مدرسه و همين جوري كه هنوز مزه كفشا زير دندونامون بود، جلوي بازرس، شروع كرديم به سلام كردن به آقاي "گاف" و بي محلي به آقاي " ميم "! آقاي "گاف" هم مرتب به بازرس مي گفت: "ملاحظه مي فرماييد جناب بازرس"!

خلاصه ما بچه دهاتيا، اينقده آقاي "ميم" رو كوچيك كرديم و عوضش آقاي "گاف" رو حلوا حلوا كرديم كه فرداي اون روز، آقاي "ميم" رو منتقل كردن به يه آبادي ديگه و آقاي "گاف" شد مدير مدرسه.البته وقتي شد مدير مدرسه، آقاي "گاف" ، ديگه اون آقاي "گاف" قبلي نبود. شده بود يه ديكتاتور مطلق و حرف هيچ كس ديگه اي رو هم قبول نداشت. ماها هم كه فهميده بوديم چه خبطي كرديم، ديگه اصلا دل و دماغ درس خوندن هم نداشتيم. مهندسا هم بار كردن و ازآبادي كوچيدن.

ماموراي بخشداري و فرمونداري هم ديگه سراغي از كاراي عقب مونده آبادي نمي گرفتن. فقط مونده بود آقاي "گاف" و چن تا از بچه های بدبخت و بيچاره و بابا ننه هاشون كه به يه نون تافتون و دو كيلو سيب زميني هم راضي مي شدن و هر وقت كسي مي خواس از آبادي بازديدي كنه، روز قبلش آقاي "گاف"، همين بچه ها و ننه باباهاشون رو جمع مي كرد و يه مشت بيسكويت و سانديس و سيب زميني و گوجه و پياز بين شون پخش مي كرد و همين گروه معدود و انگشت شمار، فرداي اون روز چنان قيامتي بپا مي كردن كه بيا و ببين... اگه از حال و احوال آبادي هم مي پرسين، به عرض تون برسونم كه آقاي "گاف"، چنان ريشه اون رو زد كه بعد از يكي دو سال، همه از اونجا كوچ كردن و رفتن شهر و فقط همون عده سيب زميني خور، موندن اونجا و هنوز هم كه هنوزه، لعنت مي فرستن به آقاي "ميم" و دعا و ثنا مي كنن به جون آقاي "گاف"! 

 

درس های جالب در قالب داستان

درس ششم :

روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستایی برد تا او دریابد مردم تنگدست چگونه زندگی می‌کنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده‌ای بسیار فقیر سر کردند و سپس به سوی شهر بازگشتند.

در نیمه‌های راه پدر از فرزند پرسید: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خیلی خوب بود پدر.

- پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می‌کنند؟
- بله پدر، دیدم ...

- بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟
- من دیدم که: ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخری داریم که تا نیمه‌های باغمان طول دارد و آنان برکه‌ای دارند که پایانی ندارد. ما فانوسهای باغمان را از خارج وارد کرده‌ایم، اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند. ایوان ما تا حیاط جلوی خانه‌مان ادامه دارد، اما ایوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می‌کنیم، اما آنها کشتزارهایی دارند که انتهای آنان دیده نمی‌شود. ما پیشخدمتهایی داریم که به ما خدمت می‌کنند، اما آنها خود به دیگران خدمت می‌کنند. ما غذای مصرفی‌مان را خریداری می‌کنیم، اما آنها غذایشان را خود تولید می‌کنند. ما در اطراف ملک خود دیوارهایی داریم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستانی دارند که از آنها محافظت می کنند.

آن پسر همچنان سخن می‌گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت.
پسر سپس افزود: متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم!

نتیجه اخلاقی : بد نیست گاه گاهی از زندگی دیگران نیز آگاهی پیدا کنیم تا احساس نکنیم در حصار زندگیمان زندانی شده ایم!

درس های جالب در قالب داستان

درس پنجم :
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد کافی شاپ هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت: ٣٥ سنت
پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت: براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت.
پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت.
هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود!
یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد، امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و به بستنى خالى اکتفا کرده بود!

نتیجه اخلاقی : منصفانه نیست که هیچگاه و تحت هر شرایطی خدمات همنوعان خود را نادیده بگیریم!

دیدار علی رضا هاشمی ، علی اکبر باغانی و محمود بهشتی لنگرودی با خانواده هایشان و بازداشت تعدادی از مع


 پنج شنبه سی ام اردیبهشت ماه آقای علی رضا هاشمی دبیر کل سازمان معلمان ایران ، آقای علی اکبر باغانی دبیر کل کانون صنفی معلمان و آقای محمود بهشتی لنگرودی سخنگوی کانون صنفی معلمان ایران در زندان اوین با خانوداه هایشان دیدار نمودند .
به گفته آقای مهدی بهلولی در وبلاگ " برشی از دغدغه های یک آموزگار " ، آقایان باغانی و بهشتی در حال حاضر، در سلول های سه چهار نفره نگهداری می شوند؛ اتهام آقای  بهشتی گویا اعتصاب غذای چهار روزه و اتهام آقای باغانی، بیانیه ی هفته ی معلم  از سوی شورای هماهنگی می باشد.
در این راستا ، به نظر می رسد که اتهام دبیر کل سازمان معلمان ایران نیز گفت و گو با دویچه وله در مورد  فعالیت های هفته معلم بوده باشد ( 1 )
از سوی دیگر ، بر پایه برخی گزارش ها ، محمد فرجیان فعال مدنی آذربایجانی و معلم دبستان های پارس آباد مغان روز چهارشنبه 29 اردي بهشت ماه پس از احضار به اداره اطلاعات پارس آباد(مغان)بازداشت شد.
به گفته نزدیکان فرجیان، حراست اداره آموزش و پرورش پارس آباد(مغان) روز چهارشنبه ضمن فراخواندن این معلم آذربایجانی از وی خواسته بود که جهت پاسخ دادن به پاره ای سوالات به ستاد خبری اداره اطلاعات این شهر مراجعه کند. به دنبال مراجعه فرجیان به اداره اطلاعات مامورین امنیتی وی را بازداشت کردند.


به گزارش ساوالان سسی، این معلم آذربایجانی روز سه شنبه 28 اردی بهشت ماه طی تماسی تلفنی از سوی ماموران اداره اطلاعات به اداره اطلاعات مغان احضار شده بود اما وی ضمن غیرقانونی خواندن احضار تلفنی از مراجعه به اداره اطلاعات امتناع نموده بود و.
در آخرین خبر ، آقای اسماعیل عبدی از فعالان کانون صنفی معلمان روز چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت ماه بازداشت شده ومنزل وی مورد بازرسی ماموران امنیتی قرار گرفته است . تا کنون از وضعیت ایشان خبری در دست نیست .

منبع : سخن معلم